یک و نیم قرن بعد از جنگ داخلی آمریکا و لغو برده داری و پنجاه سال بعد از جنبش حقوق مدنی در آمریکا، در کشوری که بنیانگذارانش زمینداران برده دار بودند، در کشوری که سیاه و سفید معنای خوشبختی و بدبختی بود، جایی که یک سیاه با احشام یک مزرعه تفاوتی نداشت، امروز فرزند یک سیاهپوست مسلمان کنیایی با نام عجیب و غریب «باراک حسین اوباما» (Barack Hussein Obama) که حتی ریشه اش در آن خاک به اندازه سن خودش هم نیست توسط همان مردمی که هم نوعانش را به بردگی کشیده بودند بعنوان رییس جمهور بزرگترین قدرت دنیا انتخاب شد. در زمانی که همان قدرت در دو کشور مسلمان مشغول جنگیدن است.

 

چهل و چارمین رییس جمهور آمریکا در بغل مادر سفید پوستش بعد از ترک خانواده توسط پدر

چهل و چهارمین رییس جمهور آمریکا در بغل مادر

آیا کشور دیگری را در این دنیا سراغ دارید که تصور چنین امری در ذهن ممکن باشد؟ عملی بودنش بجای خود!

دوست عزیز ضد امپریالیست، ضد آمریکایی، ضد سرمایه داری و مدافع تمام محرومان عالم که فکر میکنی راه حل همه مشکلات را در جیب بغل داری، نگاه کن ببین چطور آن مردم قدم به قدم در راه ترقی پیش میروند و ما با این همه ادعای آسمانی در نژاد پرستی و مذهب و تعصب دست و پا میزنیم و همچنان به رای دادن به کسانی که منتظر ظهور امام دوازدهم هستند و اولین اولویت حکومتشان برپا بودن علم اسلام است ادامه میدهیم.  

آیا میشود یک روز این رویای آمریکایی در ایران من هم جاری بشود؟

پینوشت: چند صباحی طول خواهد کشید تا بفهمیم امروز چه اتفاقی افتاد!

مرتبط: نوشته ورتیگونه عزیز در همین رابطه

بالاترین

ارسال به بالاترین

Advertisements

جورج کارلین (George Carlin) اگر بهترین طنز پرداز شیوه Standup Comedy نبوده باشد بطور حتم یکی از بهترینها بوده است. شیوه او نه خنداندن به هر وسیله که بواقع نقد اجتماعی بود و برای خنده گرفتن از مخاطبش قصه خود او را میگفت و زندگی خود او را دستمایه قرار میداد. همواره هم موضوع برنامه هایش از سیاست و دین گرفته تا جامعه آمریکایی و فرهنگ حاکم بر آن در ارتباط مستقیم با مخاطبش بود و نه قصه ای با مزه ولی نا آشنا.

این بریده ای از یکی از اجراهای جورج کارلین است در مورد سیاستمداران و مردم. نگاه کنید و لبخند تلخی بزنید:

(لینک مستقیم)

یک چیز هست که شاید توجه کرده باشین من هیچوقت ازش گله نمیکنم.

سیاستمدارها!

همه از سیاستمدارها شکایت میکنن. همه میگن که اونها بدرد نمیخورن. ولی این مردم فکر میکنن این سیاستمدارها از کجا میان؟ اونها از آسمون که نمیافتن، از یک دنیای دیگه هم نمیان.

اونها از والدین آمریکایی، خانواده آمریکایی، خانه آمریکایی، مدرسه آمریکایی، کلیسای آمریکایی، کسب و کار آمریکایی و دانشگاه آمریکایی میان و توسط شهروندان آمریکایی انتخاب میشن!

اینها بهترین چیزایی هستن که ما میتونیم تولید کنیم رفقا! اینها بهترین چیزهایی هستند که برای ارایه داریم. اینها چیزی هستند که سیستم ما تولید میکنه: آشغال بریز تو، آشغال میده بیرون!

اگه شما مردمی خودخواه و نادان داشته باشین، رهبرانی خودخواه و نادان تحویل میگیرین. محدود کردن دوره تصدی هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه و فقط باعث میشه آخر سر یک دسته آمریکایی خودخواه و نادان تازه و جدید داشته باشین. 

پس شاید، شاید، شاید این سیاستمدارها نیستن که بدرد نمیخورن. شاید یک چیز دیگه این دور و بر بدرد نمیخوره… مثل مردم جامعه. آره! اجتماع خرابه! این شعار تبلیغاتی خوبی برای یه نفر میتونه باشه. «مردم بدرد نخورن. امید و بریز دور!»

در ادامه هم جورج کارلین در مورد روشی که برای حل موضوع انتخابات پیدا کرده با شنونده شوخی میکند.

نگاه که کردید جای آمریکا را با ایران و کلیسا را با مسجد عوض کنید. و بعد به سوالی که میپرسد جواب بدهید. شاید این سیاستمدارها نیستند که بدرد نخور هستند، شاید یک چیز دیگری این دور و بر بدرد نمیخورد که حاضر نیستیم تغییرش بدهیم. 

اینبار که کسی برای انکار واقعیت به شما گفت، در این مورد نمیخواهم چیزی بشنوم یا بخوانم چون «اعتقاداتم برایم محترم است» به او بگویید که کمی جورج کارلین نگاه کند. شاید آن چیز بدرد نخوری را که کار را خراب میکند فراموش کرده باشد. اگر در ایرانش پیدایش نکرد حداقل به نمونه آمریکاییش خندیده.

جورج کارلین سه ماه و نیم پیش مرد.

بالاترین

بالاترین

 

 

پینوشت: من مدتی غایب بودم و دوستان نادیده بسیار در حقم لطف داشتند، ممنون لطف و حضور همگی هستم.

 رییس جمهور من به سازمان ملل رفته است. رییس جمهور من با توپ پر به سازمان ملل رفته است. رفته است تا یکبار دیگر از توپ پرش مشت های گره کرده در بیاورد برای کوبیدن در دهان استکبار جهانی. همه با خبر رسیدن رییس جمهور من به مقر سازمان ملل هیجان زده شده اند. از زنی که به امید پیدا کردن شوهر گم شده اش میخواهد او را ببیند تا آنهایی که نگران پاک کن سر قلم رییس جمهورم هستند تا مبادا ناغافل اسراییل را از روی نقشه پاک کند. ولی رییس جمهور من بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

رییس جمهور من خیلی خوب حرف میزند، آنقدر خوب که رسانه ها برای مصاحبه با او سر و دست میشکنند و دانشگاهها برای یک سخنرانی او حاضرند مدتها در نوبت بمانند. این بار بخت با شبکه رادیویی ان پی آر یار بوده تا رییس جمهور من برایشان حرف بزند و پرسشهایشان را جواب بدهد:

Just wait for three months, and on the anniversary of the victory of the Islamic Revolution, you will see how people react on the scenes.

فقط سه ماه صبر کنید، و در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی خواهید دید چطور مردم در صحنه حضور پیدا میکنند.

Please remember that close to 98 percent of the people support the Islamic Revolution. I am in touch with people on the streets.

لطفا بخاطر داشته باشید که ۹۸ درصد از مردم پشتیبان انقلاب اسلامی هستند. من با مردم در خیابانها در تماس هستم.

There’s a lot of freedom in Iran. The example is our interview with you. Can you ask your own president these questions? Can you really so freely meet with him so easily? Never.

در ایران آزادی بسیاری هست. نمونه اش همین مصاحبه ما با شما. آیا شما میتوانید از رییس جمهور خودتان این سوالها را بپرسید؟ آیا واقعا میتوانید آزادانه به این سادگی با او ملاقات کنید. هرگز!

شما نمیتوانید از او آزادنه سوال کنید.

ولی همه از من آزادانه سوال میکنند.

رییس جمهور من حتما درست میگوید که سه ماه (!) دیگر در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی معلوم میشود که ۹۸ درصد (!) مردم پشتیبان انقلاب اسلامی هستند. و درست میگوید که خبرنگاران در ایران آزادانه سوال میکنند ولی در آمریکا نمیتوانند حتی رییس جمهورشان را راحت ببینند. چون رییس جمهور من آدم راست گویی است. همه سیاستمداران در ایران راستگو هستند. فقط من مطمین نیستم که رییس جمهور من دقیقا در کشور ایران از کدام سیاره زندگی میکند؟

 

مرتبط: گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی و ایسنا از مصاحبه آقای رییس جمهور.

پینوشت: متن کامل مصاحبه را حتما بخوانید تا متوجه بشوید که هر کسی از پس مصاحبه با رییس جمهور من برنمیاید.

پینوشت: داشتم فکر میکردم اگر آن سیاره چهارماه و بیست روز را در عرض سه ماه دور خورشیدش میچرخد پس ٪۹۸ مردم ایرانش هم میتوانند پشتیبان انقلاب اسلامیش باشند.

بالاترین

بالاترین

در گردهمایی ملی حزب جمهوریخواه نماینده کلورادو درمورد دیدگاهش از تغییری که سناتور جان مک کین وعده انجامش را در صورت پیروزی در انتخابات میدهد تا کاخ سفید را متحول کند، صحبت میکند. ببینید:

(لینک مستقیملینک به ویدیوی اصلی)

نمیخواهم بگویم همه طرفداران حزب جمهوریخواه اینطور فکر میکنند (یا درواقع میخواهم امیدوار باشم که اینطور نیست!) ولی در یک استدلال سردستی، این آدم معرف گروهی است که از جنگ حمایت میکند. حالا تصورش را بکنید که امیدتان به اصلاح، آزادی، … یا هر چیزی که اسمش را میگذارید به امثال این آدم ببندید. یک دزد سرگردنه که میخواهد پرچم آمریکا را در ایران بکوبد و نفت و پول را بردارد! بخیال خودش خیلی ساده است! 

دیدت در مورد تغییری که مک کین میگه چیه؟ «جنگ بیشتر، مالیات کمتر»

خوب با کجا بجنگیم؟ «آیران (تاکید بر نحوه تلفظ ایران از من) نازنین»

چرا؟ «چون به اسراییل حمله میکنه»

چطور جنگی میشه؟ «بشدت بمبارانشون میکنیم، بدون سرباز»

پولشو از کجا میاریم؟ «میریم پرچم رو میکوبیم و نفت و پول رو برمیداریم، پولمون رو باید بدن»

فکر کن فرمانده هستی چکار میکنی؟ «سایتهای هسته ای رو بمباران استراتژیک میکنیم، خیلی ساده است!»

چرا ایران تهدیدی برای اسراییله؟ «چون سلاح هسته ای تولید میکنه، دنیا رو تهدید میکنه»

ولی اسراییل سلاح هسته ای داره «اسراییل دنیا رو تهدید نمیکنه»

اگه احمدی نژاد اینجا بود بهش چی میگفتی؟ «سلاحهای هسته ای تو نابود کن»

بنظرت آمریکا باید با سلاح هسته ای به ایران حمله کنه؟ «هه هه! ما با تیرکمونم میتونیم داغونشون کنیم، مطمینم»

به مردمی که اون بیرون دارن اعتراض میکنن چی میگی؟ «برید کار پیدا کنین، اعتراض کنید ولی دستگیر نشین»

مک کین میگه لازم باشه صد سال توی عراق میمونه، نظرت چیه؟ «ما هنوز توی ژاپن و آلمان هستیم، بیشتر از ۶۰ ساله که هستیم»

 

وقتی بدانید که یک خانمی هم به حرف این آقای زرنگ (که در تمام طول مصاحبه لبخندهای عاقل اندر سفیه میزند) گوش کرده و همان شب پرچم را کوبیده و آقا را اندازه یکصد هزار دلار لخت کرده ماجرا بیشتر خنده دار میشود!

بالاترین

بالاترین

وقت ترجمه متن را فراموش نکنیم
وقت ترجمه متن را فراموش نکنیم

یک نفر که از این آب و خاک است، که دلش برای این سرزمین میزند و از بام تا شام دغدغه اش را دارد و از شب تا صبح هم بعید نمیدانم که خوابش را ببیند. کسی که همیشه خواسته برای اصلاح تلاش کند آنقدر که گرایش تحصیلش را هم عوض کرده تا این کشور و مردمش را بهتر بشناسد. دانش پژوه ترقیخواهی که از قضا مسلمان خوبی هم هست و چند سالی است از همین جایی مینویسد که سرزمین ماست، یعنی که آشناست با اشک من و خون دل شما. این آدم برایش سوال میشود که مگر نه آنکه جنگ وحشت است و نابودی و خانمانسوزی؟ پس چرا نیاییم و بجای جشن آغازش، بزرگداشت پایانش را برگزار کنیم و از قهرمانانش برای جانفشانی که کردند و صلحی که به ارمغان آوردند تقدیر کنیم؟

این پرسش را که خواندیم از دریچه چشممان تصویر میشود، شبکیه مان تبدیلش میکند به سیگنالهای عصبی، جریان سیگنالها میرود به مغز. حالا بناست که این مغز همه آنچه را که یادگرفته در کار بگیرد تا من با بهترین ترجمه معنی را درک کنم. پس اول همه آنچه که از این وبلاگ نویس با سابقه خواندم و میدانم از گوش چپم بیرون میریزم، بعد از گوش راست صدای طبل و رژه و فریاد مبارز طلبی را وارد میکنم. دست آخر  ازطریق رگ کلفت غیرت در گردنم کله ام را تا آن بالاها از خون بجوش آمده پر میکنم و به این ترتیب مغز نازنینم آماده میشود برای یک ترجمه پر و پیمان از جمله «شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟» و نتیجه خواهد بود:

بیایید همگی با هم آلزایمر بگیریم و دفاع از سرزمینمان و هر کسی که در این دفاع شرکت داشته را فراموش کنیم و روز جهانی آلزایمر را جشن بگیریم!

 دست مریزاد به این مغر نازنینم و ترجمه فرد اعلایی که از یک پرسش ساده (یا پیچیده؟) بدستم داد. حالا باید منهم شروع کنم به فریاد زدن بر سر آدمی که این ترجمه که مال خودم است را او گفته. راه دور رفتن که خسته ام میکند پس از همین وبلاگی که موقع خواندنش این ترجمه به من الهام شده شروع میکنم! …

 

مرتبط:

چگونه گفتگو را از ریشه می زنند – برای سالگرد جنگ ، نوشته ای از کمانگیر که خودش هم یک در میان قربانی همین دست ترجمه است!

گرامی‌داشت آسیب‌دیدگان با جشن جنگ فرق می‌کند ، نوشته ای از بامدادی که بخوبی متن سوال را برای آنها که کلمات را یکی در میان خوانده اند (چون تصور نمیکنم طور دیگری بشود از آن سوال به آن ترجمه رسید!) تشریح کرده است.

بالاترین

بالاترین

مجری یک برنامه رادیویی از سناتور جان مک کین (John McCain) میپرسد اگر پیروز انتخابات ریاست جمهوری پیش رو باشد آیا نخست وزیر خوزه لوییس زاپاترو (José Luis Rodríguez Zapatero) را برای گفتگو به کاخ سفید دعوت خواهد کرد. ببینید:

(لینک مستقیم)

جالبتر توجیهی است که مشاور سیاست خارجه آقای مک کین برای فرار از پذیرفتن بیخبری کاندیدایشان از رهبر دولت اسپانیا ،که یکی از متحدین کلیدی آمریکا در بقول خودشان «جنگ علیه ترورر» محسوب میشود، ارایه کردند. گویا فراموش کرده اند که اسپانیا یکی از مهمترین اعضای پیمان ناتو است. گذشته از اینها شما را یاد جای دیگری این  نزدیکی ها نمی‌اندازد؟

بالاترین

بالاترین

 

خلقت آدم

خلقت آدم

 آقای مایکل ریس (Michael Reiss) استادی با سابقه طولانی در دانشگاه و مدیر آموزش انجمن سلطنتی علوم انگستان که کشیش کلیسای انگستان هم هست، در یک سخنرانی پیشنهاد میکند برای درک بهتر دانش آموزان از دنیا، نظریه خلقت بموازات نظریه انتخاب طبیعی داروین در مدارس آموزش داده شود. گویا ایشان معتقد هستند که به بحث گذاشتن این دو نظریه در کنار هم به دانش آموزان در درک علمی جهان بیشتر کمک خواهد کرد.

 بر اساس سرشماری سال ۲۰۰۱ در انگلستان ٪۱۴.۸جمعیت آنزمان (۷.۷ میلیون نفر) خود را بدون مذهب معرفی کرده اند و ٪۷.۷ به این سوال که چه مذهبی دارند جوابی ندادند (۴ میلیون نفر) به این دلیل ساده که پاسخ دادن به این سوال اختیاری بوده است. در میان کسانی که خودشان را مذهبی معرف کردند در حدود۱.۱میلیون نفر هندو، سیک، بودایی و حدود ۴۰۰ هزار نفر هم شوالیه جدای هستند (Jedi Knight). خلاصه که بکنم به حساب من ٪۲۵ مردم به نظریه خلقت مورد نظر باور ندارند و ٪۷۵ کم و زیاد یا به عین خط کتاب مقدسشان از این نظریه یا به تفسیری از آن باور دارند.

در چنین بافت جمعیتی شما انتظار دارید با کسی که به مباحثه گذاشتن نظریه خلقت در کنار نظریه انتخاب طبیعی را  پیشنهاد میدهد چطور برخورد بشود و ایشان با چه واکنشی روبرو بشوند؟

تا جایی که من فهمیدم گویا در کشور انگلستان آزادی عقیده و همینطور نحوه احترام گذاشتن به عقاید دیگران خیلی شباهتی با ایران ما ندارد و هنوز اکثر تحصیلکرده ها و اساتید آنها اینقدر نمیفهمند که «مذهب یک انتخاب است» و اصلا ارتباطی به آموزش بجه ها از سنین پایین ندارد. یا اینقدر درک ندارند که این «یک اعتقاد است که یا داریم یا نداریم» و دیگران باید به این اعتقاد ما احترام بگذارند و وقتی ما یک مطلبی در مورد مذهب یا دید مذهبی یا رفتاری مذهبی را منتشر میکنیم دیگران برای احترام به عقیده ما باید سکوت کنند و چیزی درمورد درست یا غلط بودن آن نگویند چرا که به گوینده که ما باشیم خیلی بر میخورد!

بنابراین آقای پروفسور ما علیرغم اینکه میگوید به نظریه انتخاب طبیعی باور دارد و داستان خلقت را قبول ندارد (!) از طرف گروهی از برجسته ترین دانشمندان انکلستان با عصبانیت تمام، فردی خطرناک برای آموزش علم با تقاضایی بشدت بیشرمانه و غیرقابل قبول توصیف میشود که میبایست به سرعت از انجمن سلطنتی علوم خارج شود. ریچارد داوکینز هم که یکی از اعضای انجمن است «حضور یک کشیش بعنوان مدیر متصدی آموزش در پیشروترین موسسه علمی کشور را یک نمایش کمدی» میخواند. در واکنشهای آرامتری البته باز هم ایده آموزش نظریه خلقت غیر قابل قبول و انحراف از مشی علمی در سیستم آموزشی خوانده میشود.

دست آخر پرفسور و کشیش محترم خیلی محترمانه با یک بیانیه رسمی از سمتش در انجمن سلطنتی علوم کنار گذاشته میشود. انجمن اعلام میکند که ایشان در مقام مدیر بخش آموزش بطور ناخواسته با بیان نظر خود در مورد آموزش نظریه خلقت به اعتبار و حیثیت انجمن صدمه زده است. علاوه بر این انجمن سلطنتی علوم تاکید میکند که آموزش این نظریه کاملا بدون اساس علمی، نمی بایست بخشی از برنامه آموزشی باشد گرچه در صورتیکه جوانی در این مورد سوال کند، آموزگار میبایست توانایی آنرا داشته باشد که به هر شکل علمی، غیر علمی بودن نظریه خلقت را در مقایسه با نظریه انتخاب طبیعی به او نشان بدهد.

این ماجرا شما را یاد چیزی نمی اندازد؟ اگر تا بحال به این فکر نکردید که با وجود تفاوت نچندان زیاد تعداد غیر مذهبی ها و معتقدین راسخ نزولات الهی در ایران ما و جایی مثل انگلیس، پس چرا کشور ما در همه جهات بجز کسب پاداش اخروی از آنها اینهمه عقب است بعد از این داستان به این سوال فکر کنید.

بنظر شما دلیلش این نیست که اینجا کسانی که مصدر کارها هستند از ته دل به هزار و یک قصه و افسانه باور دارند و آخر سر هم منتظر ظهور آن سفر کرده هستند و خیلی خیلی که علما و فلاسفه عزیزمان پیشرو میشوند شروع میکنند به تبیین مدل برای کلام الهی از پوست بدن. ولی آنطرف کسی را که فقط پیشنهاد میدهد کمی این فرضیه خلقت را درس بدهید بیرونش میکنند.

شباهتها البته به همینجا ختم نمیشود. پرفسور مایکل ریس در جواب حمله منتقدانش میگوید:

بنظرم فقط به این دلیل که چیزی پشتوانه علمی ندارد، دلیل کافی برای خروجش از دایره علم نیست

یک عبارت آشنای دیگر. هربار که با دوستان مذهبی صحبت کرده باشید این عبارت را به اشکال مختلف شنیده اید. «علم نمیتواند وجود … را رد کند» و جای آن سه تا نقطه ناقابل پر میشود با کلماتی که هر کدامش زندگی من و شما را از اینرو به آنرو میکند. هرکدامش ادعایی است به بزرگی خود خدا. این وسط من متوجه نمیشوم که چطور این ادیان عزیز سامی توانسته اند نظریات مربوط به بقیه ادیان را اینقدر خوب رد کنند که به هیچکدام اجازه تدریس در مدارس را نمیدهند.

و چقدر عبارات آشنای «مذهب یک انتخاب است» و «یک اعتقاد است که یا داریم یا نداریم» برای آرامش یک کله پخته در آتش مذهب، لازم است.

 

بالاترین

بالاترین

 

با واقعیت از سراب پرهیز کنیم

با واقعیت از سراب پرهیز کنیم

پویا شوقی مطلبی نوشت و از من هم دعوت کرد برای خواندنش. کامنتی که پای مطلبش نوشتم بنظرم بقدر یک پست وبلاگی طولانی شد. این است که با مقداری حذف و اضافه تبدیل شد به یک نوشته از این وبلاگ تازه کار.

زمانی که این یادداشت را پای نوشته پویا میگذاشتم هنوز نوشته قبلیش را نخوانده بودم، این است که اینجا به آن هم اشاره دارم. پویا بعد از مقدمه اش و اشاره به مشی منتقد نوام چامسکی (Noam Chomsky) و تحسین او مینویسد:

وجود «آرمانگرایان» در هر جامعه‌ای لازم و ضروری است. برچسب واقع‌گرا نبودن بر آنها زدن نیز بی‌اساس است. بسیاری از آنها آخرین اخبار و تحلیل‌های روز را می‌خوانند و درباره‌‌اش می‌نویسیند. همین نشان می‌دهد که در عین  آرمان‌گرا بودن و به مشروعیت نشناختن روابط سرمایه‌دارانه حاکم بر دنیا، در عالمی از «رویا» زندگی نمی‌کنند و شاید بیش‌تر از اتهام‌زنان می‌فهمند در دنیای سرشار از «واقعیت» چه خبر است. با این حال دوست ندارند رویایشان را فدای محتومیت حقایق تلخ جاری در عالم کنند.

 

آرمانگرایی تا جایی که من میفهمم در درون تک تک ما هست ولی در جهات مختلف. بقول پویا شاید یکی آرمانش اسلامی تر بودن است، یکی دیگر رسیدن به سود بیشتر. ولی این فقط ساده کردن پیچیدگی مفهوم آرمانگرایی در یک عبارت است. تصور نمیکنم کسی باشد که نپذیرد عبارت «وضعیت جامعه آمریکا را نگاه کنید! این آخر و عاقبت جامعه‌ای است که در آن «سود بیشتر» آرمان جامعه است.» معرف دقیق جامعه آمریکا یا آرمانهای آن جامعه نیست.

 به عقیده من آرمانها همیشه هستند و در میان خیل عظیم آدمهای کوچک با آرمانهای کوچک همیشه آدمهایی بزرگ با آرمانهای بزرگ خواهند آمد. فکر میکنم لازم نیست از کمبود یا نبود آرمان بترسیم که به تعداد آدمها آرمان هم خواهد بود. برای من ترس آنجاست که یکی از راه میرسد و میگوید آرمان من از مال بقیه شما بزرگتر و قشنگتر و روبراه تر است و بعد جوابی به شما نمیدهد که چرا؟ و چطور؟ و کو نتایجش؟ چکار کردی با این آرمان؟ یا چکار میخواهی که بکنی؟ 

موضوع تعریف همین خوب و بد است و همین بزرگ و کوچکی. من حق دارم فکر کنم که آرمان من خوب است و قشنگ است، دیگری هم همینطور و دیگری و دیگری… ولی وقتی این بزرگی و قشنگی را برای شما بیان میکنم آیا از من بدون دلیل میپذیرید؟ گیریم شما قبول کردید، دیگران چطور؟ من باور دارم هر نوای خوش آهنگی که با آرمان کوچکم سازگار است هم باید منطبق بر واقعیتی باشد که در آن زندگی میکنم. پس نمیپذیرم کسی به صرف اینکه خودش را آرمانگرا میداند جوابی به سوالات واقعی برای مسایل واقعی زندگی ندهد. دوست داشتید برگردید تاریخ را نگاه کنید که چندبار در همین کشور خودمان این نوع نگاه را تجربه کردیم. 

 بطور مشخص در مورد موضوع جنگ، این کلماتی که ما برای رساندن مقصودمان استفاده مکینیم معرف مجموعه هایی هستند دارای عضو. وقتی من و شما میگوییم جنگ بلافاصله یک کیسه را پر کردیم از همه جنگها. بعد میگویم بد است، یعنی گذاشتیمش داخل کیسه بدیها. حالا اگر کسی قبول میکند من از داخل این کیسه چند تایی جنگ را بردارم بگذارم داخل کیسه خوبیها؟ آرمان همین سوا کردن کیسه های خوب و بد است. بعد میتوانیم همه را هم بکنیم داخل یک کیسه اندازه دنیا رویش بنویسیم جهانبینی. از اینها شما هم داری، من هم دارم، ولی در واقعیت اینها همه به هم در به است! و به این سادگی که یک خط صاف و دقیق میکشید برای تفکیکشان نیست.

کسی که میخواهد واقعگرا باشد به عقیده من اول باید این سوال را جواب بدهد که در این کره خاکی آیا نقطه ای هست که از بقیه بیشتر شبیه و همرنگ کیسه پر از آرمانش باشد؟ قرار نیست جزء به جزء همان باشد (که قبول دارم پیدا شدنی نیست) ولی اگر چیزی امکان وجود داشته باشد آیا جایی در این زمین خدا هست که بتواند بگوید به آرمانم نزدیکتر است؟ هر جا که هست آیا نباید ببینیم آنها که آن نقطه زمین را ساختند چه میکنند و ما چه میکنیم که نتیجه اش اینستکه ما دوریم و آنها نزدیکتر؟ اگر نمیتواند اسم یک نقطه از دنیا را ببرد که به آنچه از آرمانش میخواهد نزدیک است (گرچه که دقیقا همان نیست) پس از واقعیت بدور است.

کسی که خودش را ضد جنگ میخواند بعد یک چندتایی جنگ را سوا میکند و برایشان شرف قایل میشود ضد جنگ نیست. ضد جنگ کسی است که همه جنگها را نفی میکند نه اینکه در طیفی بین مبارز آزادی تا ضد امپریالیست ضد آمریکایی حرکت کند. 

نوام چامسکی هم زنده است! جای اینکه صبر کنید تا بمیرد بعد تفسیر به رایش بکنید از او بپرسید که کجای این دنیا با همه عیب و ایرادش برایش نزدیکتر به آرمانش است. فکر میکنید اگر از او بپرسید چرا با حمله آمریکا به ایران مخالف است (که هست) آیا پاسخ میدهد «چون جهانبینی من این است و تو باید ساختار فکریت را عوض کنی تا بلکه بفهمی» یا نه برایتان استدلال میکند. پویا در نوشته قبلیش مینویسد که چامسکی در پاسخ به سوالی در باره موفقیت اقتصادی آمریکا چطور جوابی داده. پس درست فهمیدم که سوال و جوابی بوده؟ که سوال و جوابی هست؟ یا اینکه چامسکی فقط با کسانی حرف میزند که اول میروند ساختار فکریشان را عوض میکنند؟

از او بپرسید، مخالفت قطعی با جنگ و بعد انتخاب چندتا جنگ خوب و شریف شامل تعریفش از ریا میشود یا پذیرفتن اینکه جنگ ناگزیر بخشی از رفتار بشر خواهد بود و انتخاب بهترین شیوه بر اساس نتایج دنیای واقعی برای برخورد با آن.

آخر اینکه داشتن رویا یا آرمان چطور اتهام یا برچسبی هست راستش من نمیفهمم. فکر میکردم هر آدم زنده ای هم رویا دارد هم آرمان. همه قرار نیست تمام آرمانشان بشود نابودی امپریالیسم و سرمایه داری به هر قیمتی. کسی که بقول شما واقعیتهای دنیا را خوب میفهمد بهترین کاری که بکند اینستکه دیگران را در دریافتش شریک کند بدون اینکه «ناآگاه»، «طرفدار جنگ»،»ریاکار» یا هر چیز دیگری بخواندشان یا توقع داشته باشد بدون ارایه یک عدد ساختارهای فکریشان عوض بشود، صرف اینکه با او نیستند. بعلاوه من فکر نمیکنم اینکه آخرین اخبار و تحلیلهای روز دنیا را در محدوده توان خودم میخوانم و دنبال میکنم پس نشانه‌ای است بر اینکه تمام واقعیتهای دنیا را بهتر میشناسم . شما ولی آزادید که اینطور فکر کنید. حتی در آنصورت هم فکر میکنم نمود واقعیتها در مباحثه پسندیده تر است تا گریز زدن به شعار. 

اینبار وقتی کسی برای شما از آرمانهایش و سر منزل خوشبختی که بواسطه آن برای بشریت حاصل میشود حرف زد، از جهانبینی گفت که راه حل صلح آمیز همه اختلافات را در خود دارد، از برابری و برادری و همه چیز برای همه حرف زد، برای اینکه ببینید قصه شاه پریان است یا واقعیتی رسیدنی از او بپرسید کجای کره خاکی کمی (نه خیلی!) شبیه چیزی هست که برایمان میخواهد. اگر جوابی نداشت خیالتان راحت باشد که خودش هم نمیداند جای آن ساختار بدی که میخواهد پایین بریزد چی را قرار است بالا بکشد.

پینوشت: کامنت بامدادی پای نوشته پویا شرقی هم خواندنی است

 

بالاترین

بالاترین

در وب سایت مقال نوشته ای از اکبر گنجی دیدم با عنوان «گزاره های غلط و غیر عقلانی در اسلام» که گویا بناست نشان بدهد قرآن کلام خداست یا کلام پیامبر. نوشته اینطور شروع میشود،

 عموم دین‌داران برای اثبات گزاره‌ی «قرآن، کلام خدا است»، به صدق اخلاقی پیامبر استناد می‌کنند.
به تعبیر دیگر، می‌گویند پیامبر راستگو است،
پیامبر صادق گفته است که آیات قرآن کلام خدا است

خوب تا اینجا بنظر میرسد برای کسی که باور دینی دارد حرف قانع کننده ای باشد. انتظار ندارید که اگر کسی بنا باشد از خدا خبر بیاورد، همان خدای دانای توانایی که قادر است برای ابد پوست بکند و آتش بزند و سرب داغ و عقرب جرار و چه و چه برای مجازات دارد، بتواند یا اختیار داشته باشد که هرچه دل تنگش خواست بگوید.

اما داستان به این سادگی نیست. در ادامه معلوم میشود که این یک بحث خیلی پیچیده است به آن حد که تعداد کثیری عالم و دانشمند و فیلسوف در حال بررسی این مسایل خیلی پیچیده هستند و به این راحتی ها هم قرار نیست کسی به نتیجه برسد. و اصلا بحثی نیست که محل ورود هر آدم بی تجربه ای باشد. سالها درس و بحث و مطالعه میخواهد و خروارها کتاب باید بخوانید تا مغز کلام را درک کنید.

گنجی این سوال را مطرح میکند » آیا این شیوه ی استدلال موجه است؟»

و بعد از شرح مفصلی که  میدهد میخواهد دو نتیجه اساسی بگیرد،

از صدق اخلاقی پیامبر، نمی‌توان صدق این گزاره‌ها را استنتاج کرد

و اینکه،

کدام‌یک از این دو مدل رقیب (قرآن کلام خدا است، قرآن کلام پیامبر است) به نحو بهتری این داده‌ها را تبیین می‌کنند

و تا آنجا که من سر در آوردم باور ایشان گویا این است که قرآن کلام پیامبر است.

گرچه که حرف تازه ای نیست ولی حرف کمی هم نیست. اگر بشود ارتباط مستقیم خدا با قرآن را قطع کرد و آنرا تبدیل کرد به کلام پیامبر طبیعتا انتظار میرود خیلی چیزها در برداشت از قرآن عوض بشود.

 

سوره فصلت

سوره فصلت و تصریح قرآن بر شهادت پوست بدن در پیشگاه خدا

پس به خواندن نوشته ادامه میدهیم و میرسیم به اولین خط بحث ایشان یا بقول خودشان گزاره اول.

گزاره اول: پوست آلت تناسلی در آخرت علیه شخص، شهادت خواهد داد. پرسش: با چه دلیل یا دلایلی می‌توان اثبات یا تأیید کرد که در آخرت، پوست آلت تناسلی شخص علیه او شهادت خواهد داد؟
آیا تصاویری که قرآن درباره‌ی حیات پس از مرگ ارائه کرده است، اخبار صادق است؟ دلیل صدق این مدعیات چیست؟ شهادت پوست بدن، یکی از مصادیق تعارض دین با علم و فلسفه است.

آقای گنجی واقعا؟ یعنی راه رسیدن به اینکه قرآن کلام خداست یا پیامبر این است؟  راه دیگری به ذهن شما نرسید؟

حقیقتا این کله نازنین انسان داستانی دارد آن سرش ناپیدا. آقای برادر، آقای دوست، آقای مبارز راه حقیقت، آقای دانشمند و فیلسوف عزیز تا کی قرار است وسط این خرافات دست و پا بزنیم تا شما بزرگ بشوی؟ از بام تا شام ریسیدن و بافتن نمد اسلام هر بار به نقشی. حداقل اسم فلسفه روی این در و گوهر نگذارید. آخر کجای این دنیا سراغ دارید که در باب این مطالب ارزشمند از صبح تا شب داستان بسازند. این نوشیدنی تلخ و تاریخ گذشته را مرتب از این کاسه به آن کاسه میکنی که چه بشود؟ ظرفش عوض بشود خوش خوراک تر میشود؟

دو تا مدل فرض کردی بعد با پوست سنبل میخواهی مدل سنجی کنی؟ خودت خنده ات نمیگیرد از این چیزی که اسمش را علم میگذاری؟

اگر قرار بر این است که مدل سنجی کنی و ببینی کدام بهتر گزاره تبیین میکند یا نمیکند بیا ببین این مدل چه عالی گزاره هایت را تبیین میکند:

محمد یک مدعی پیامبری بود و رابطه ای با خدا نداشت.

تمام این کشتی بند همین معصومیت قدسی پیامبرش است بعد شما خیال کردی این را سوراخ بکنی مابقیش روی آب میماند و میشود اسلام رحمتی که دنبالش هستی. خدا خیرت بدهد عزیز فیلسوف. حضرت محمد هیچ کار دیگری در طول عمر شریفش انجام نداد که بتواند محک این مدلهای عمیق و فلسفی شما باشد مانده بود این یک حرف.

 

بالاترین

بالاترین

بامدادی داستان «مزرعه حیوانات» (Animal Farm) جورج اورول (George Orwell) را دستمایه کرده برای سرودن شعری که یقین دارم خیلی مورد علاقه کسانی که جهانبینی عمیقی دارند قرار خواهد گرفت. کسانی که خودشان را در یکی از آن حیوانات مهربان و قربانی خواهند یافت و دیگران را در یکی از خوکها.

از آنجایی که بنظرم دوباره از یک نوشته (در اینجا کتاب مزرعه حیوانات) برای رسیدن به نتیجه ای کاملا خلاف نظر خالقش استفاده میشود بد ندیدم دو نکته را با خواننده در میان بگذارم.

اول اینکه جورج اورول کتاب مزرعه حیوانات را بطور مستقیم برای تصویر کردن زشتی یک تفکر تمامیت خواه که در زمان خودش میشد کمونیسم در شوروی نوشت تا آن را رد کند و بگوید که منع سوال کردن و این توجیه که همین و فقط همین چون من میگویم، به کجا خواهد رسید. داستان خوکهایی که برای رسیدن به برابری حیوانات علیه صاحبشان قیام کردند و بعد بجایی رسیدند که خودشان از صاحب قبلی هم بدتر شدند و شعار «همه حیوانات برابرند» تبدیل شد به «همه حیوانات برابرند، ولی بعضیشان برابرترند!» شما را یاد چی میاندازد؟ آنجایی که در انبار مزرعه سگهای تربیت شده به اشاره خوک حاکم، بینوایی را که سوال کرده پاره میکنند چطور؟

دوم اینکه جورج اورول در فراز و نشیب عمر کوتاهش بارها دیدگاهش را عوض کرد و از یک آنارشیست آرمانگرا به مرور وارد دنیای واقعیت شد. بیماری سل اجازه نداد خوانندگانش ببینند آیا باز هم تغییر میکند یا اینکه در ۴۶ سالگی دیگر فهمیده که چه میخواهد؟ به هرحال هرچه که بود به آنجا رسیده بود که از جنگ علیه نازیها حمایت کند و آخر سر هم بطور داوطلبانه برای سازمان جاسوسی انگلیس کار کند و نویسندگان و روشنفکرانی را که «فکر میکرد» عقاید کمونیستی دارند برایشان فهرست کند. جورج بینوا فکرش را نمیکرد که یک روزی داستانش پشت و رو بشود. (بیچاره چه گوارا هم فکر نمیکرد که یک روزی بشود اسباب فروش برای همان غول های سرمایه داری که علیه شان مبارزه میکرد).

دنیای واقعی معطل من و شما نیست تا قصه جهانبینی را ببافیم بعد حرکت کند، جریان واقعیت (به زعم من و شما درست یا غلط) گوسفند و الاغ و کبوتر و خوک و خروس غر غرو… همه را با خود میبرد اگر نخواهند آنرا ببینند.

حوصله کردید کتاب ۱۹۸۴ را از همین نویسنده بخوانید بعد باز نگاه کنید ببینید در دنیای امروز شما را یاد کی و کجا میاندازد. 

راستی یادمان نرود که در آن داستان خوک خوب هم هست!

بالاترین

بالاترین

بامدادی عزیز مطلبی نوشته خطاب به کسانی که با جنگ مشکلی ندارند، که بمباران اتمی ژاپن را اقدامی بشر دوستانه میدانند و نقل قولی هم کرده از نوام چامسکی (Noam Chomsky) در تعریف ریاکار و اینکه ریاکار کیست.

««ریاکار» کسی است که از اعمال کردن استانداردی که درباره‌ی دیگران اعمال می‌کند درباره‌ی خودش امتناع می‌ورزد. من فکر می‌کنم ما نباید «ریاکار» باشیم چرا که معتقدم برای گفتگو کردن، باید تلاش کنیم خودمان را به درجه‌ی حداقلی از صیانت اخلاقی برسانیم. اگر توانستیم خودمان را به این سطح حداقل برسانیم می‌توانیم درباره‌ی مسائل به صورت جدی گفتگو کنیم. اگر نتوانستیم به این سطح حداقل برسیم، مکالمه‌ بی‌فایده است.»

بعد از عبارت «کدام آمار و ارقام می‌تواند کسی را که نمی‌خواهد چیزی را بپذیرد متقاعد کند؟ با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟» که کاملا واقعیت را پشت رو بیان کرد این نمونه تازه تری از تغییر معنای یک عبارت بسادگی یک نقل قول بود. درست مثل اینکه در حال بحث با یک خورشید پرست ناگهان برایتان از فلان عالم شیعه نقل قولی در تایید خورشید پرستی بیاورد.

بهتر است بپرسیم آیا میشود کسی با جهانبینی آن حد مخالف جنگ که حتی پرسش در اینباره را محکوم میکند و برایش محلی قایل نیست، یک چندتا جنگ خوب این وسط جدا کند و بالای دست بگیرد برای پرت کردن حواس بیننده هایی که اصلا متوجه نیستند تا یک دقیقه پیش نمایش دیگری بود، موضوع چیز دیگری بود.

آیا اگر کسی خودش را اینطور معرفی کند

مخالفت من با جنگ در سطح زیربنایی یا اخلاقی است (نه لزوما در سطح علمی یا آماری). همچنین من حتی مخالف داشتن تردید درباره‌ی خوبی‌های احتمالی جنگ برای مردم ایران هستم و اصلا علت شروع بحث هم از این‌جا بود. چرا که به اعتقاد من مخالفت با جنگ این‌قدر زیربنایی است که نیازی به آمار و ارقام ندارد

ولی بعدتر از «دفاع مردم سرزمین ایران در برابر حمله‌ی متجاوزانه‌ی صدام» صحبت کند، آیا شامل آن تعریف میشود یا نه؟

با مزه تر نقل قولهایی از سربازان آمریکایی است که جنایتهای ارتش آمریکا در عراق را بر ملا میکنند. چرا که این نوع استدلال (یعنی استناد به واقعیتهای تلخ جنگ) مال همان کسانی است که جهانبینی را بالاتر از واقعیت و دنیای قابل اندازه گیری نمیدانند. این کاریست که آدمهایی میکنند که جهانبینی بی در و پیکر را سپر نمیکنند بلکه گردهمایی میگذارند، مردم و مطبوعات را میشکند وسط و برایشان از آمار و اعداد و واقعیتهای جنگ میگویند. فیلم و تصویر پخش میکنند و نشانشان میدهند که وقتی رییس جمهورشان مثل پهلوانها برای تروریستها رجز میخواند در واقع دارد چکار میکند. 

به عقیده من پیچیدن باورهایمان در شعار طوری که مخاطب مقصود اصلی ما را گم کند کار پسندیده ای نیست. که البته میپذیرم در میان مردم کشورم هواخواه کم ندارد. 

ماجرا این است که حتی در همان بندهای پنجگانه فرمول ساده شما میتوانم مخالفتم با جنگ را نشان بدهم ولی کسی که تکلیفش با دنیای واقعی روشن نیست ناچار میشود از شمردن همان ها هم فرار کند. صحبت از جهانبینی و اخلاق بکند و بعد اینها را هم ببندد به خودش چون تعریف مشخصی ندارد.

نه عزیز دل، آنهایی که در این چند نوشته صحبت از بمباران اتمی و رزم نیزه و شمشیر کردند و از تو درباره دفاع ایران در برابر حمله عراق سوال کردند شامل تعریف ریاکاری که چامسکی ارایه کرده نمیشوند. حتی آنهایی که عاشق جنگ هستند و برای آن لحظه شماری میکنند هم شامل آن تعریف نمیشوند چرا که با یک استاندارد کار میکنند گرچه که استاندارد خوبی نیست.

کسانی شاملش میشوند که با جنگ به شدت و بصورت زیربنایی و با ایمان کامل مخالفند ولی در عین حال یک چند تا جنگ خوب هم دم دست دارند که برای تحریک احساسات بوقتش سر چوب بزنند.

یک جمله از این ور یک جمله از آن طرف برداشتن و بعد هر کسی را که نمیخواهد بدون دلیل زیر بار جهانبینی که دانشش فقط در اختیار خودمان است برود با استفاده از سخن یک آدمی مثل چامسکی که خودش هم در دنیای واقعی نقد میکند و با دلیل از نظرش دفاع میکند خیلی کار جالبی نیست. و البته این عقیده من است. 

از چامسکی اگر بپرسند به چه دلایل و آمار مستندی با جنگ مخالفی آیا کسی از شما یا خوانندگان انتظار دارد جواب بشنود، «اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.» 

من با جنگ مخالفم و همین صدای کم ارزش را زنده نگهمیدارم. بنظرم جنگ آخرین راه حل برای عدم صلاحیت است. و اینرا برای خودم با دلیل و مستند دارم. از تاریخ، از شهادت قربانیانش از نتایجش از جانهایی که از دست رفته و از سرزمینهای سوخته و از آرامش آزادی که نیاورده…

اما! جنگ یک واقعیت است و جهانبینی که طاقت دیدن این واقعیت را ندارد نمیتواند کاری هم برای حذفش بکند. برعکس کسانی مانعش میشوند که جهانبینیشان را نه از لای نازبالش رویا که از دنیای واقعی در آورده اند. این طرز فکر را شامل عبارت چامسکی نمیبینیم.

اگر دوست داشتی برای آن رفقای عصبانیتان توضیح بدهید که مقصودتان از مخالفت با جنگ یک توفیرات اساسی با  نظر آنها دارد! چون بنده های خدا خیال میکنند در جهانبینی شما «جنگ در هر‌ صورت و حتی در صورت مفید بودن» کاری اشتباه است. البته من به آنها حق میدهم چون شما سعی نمیکنید این موضوع را شفاف کنید بلکه دوستتر دارید همینطور داخل یک بسته که رویش نوشته شده جهانبینی باقی بماند و هر از گاهی به تناسب شرایط یک باوری از آن بیرون بیاید. در ایران خیلی رویه نا آشنایی نیست.

من همینقدر که الان از نوشته شما فهمیدم شما برای دفاع ایران در برابر تجاوز عراق مشروعیت قایل هستید و اینکه شما با «جنگ خوب» یا «جنگ ضروری» یا هرچه که اسمش را میگذاری قبول دارید برایم کافیست تا از تاریکی در بیایم.

البته به اینی که شما هستی ضد امپریالیسم بهتر میشود گفت تا ضد جنگ. ضد جنگ آن دختر آمریکایی است که برای جلوگیری از تخریب خانه فلسطینی ها جلوی بلدوزر می ایستد وتا پای جان پا پس نمیکشد. نه کسی که برای پایین کشیدن امپراطور جنگ را تجویز هم میکند. 

نیت خوب یا پاک ما باعث به ثمر رسیدن هیچ چیزی نخواهد شد اگر با واقعیت های تلخ و وحشتناک روبرو نشویم.

موضوع بحث هم خوبی یا بدی جنگ نبود که حالا بدلیل لطف شما منحرف به آن شدیم. موضوع این بود که برای اثبات این خوبی یا بدی آمار بگیریم؟ پای صحبت سربازان آمریکایی بنشینیم؟ قربانیان بمباران هیروشیما را بشماریم؟… یا اینکه میشود جای همه اینها جهانبینی شما را بگذاریم روی چشم و سوال هم نکنیم.

من باز هم از شما برای وقتی که گذاشتید تشکر میکنم و باز هم نیت خوبتان را تحسین میکنم. علاوه بر آن استعداد شما در عوض کردن کسی که سوال میکند با موضوع سوال هم قابل تحسین است. از شما راجع به بمباران اتمی سوال میکنند بلافاصه اعلام میکنید که «کسانی که حمله‌ی اتمی آمریکا به ژاپن را اقدامی انسانی و در راستای خیر مردم ژاپن و بشریت می‌دانند.» را یافتید! اینها این آقا بود سوال کرد!(-:

 

بالاترین

بالاترین

در ایالات متحده آمریکا انتخابات ریاست جمهوری نزدیک است و بازار رسانه ها داغ. هر حرکت این یا آن گروه مدعی رهبری کاخ سفید زیر نظر است و هر کلامی زیر ذره بین. انواع و اقسام رسانه مکتوب و تصویری و شنیداری کم بود که حالا به مدد این شبکه جهانی اینترنت هر روز بیش از دیروز رسانه مستقلی هم به وسعت همه کاربرانش به این مجموعه اضافه شده است. دیگر کسی نمیتواند به این امید باشد که اشتباهاتش ،عمدی یا سهوی، در گوشه ای مخفی بماند و باید برای هر نوع نقد و سوال و تمسخر و گاهی هم رسوایی آماده باشد.

نمایش تلویزیونی زنده شنبه شبها (Saturday Night Live) دو پدیده انتخابات این دوره آمریکا را دستمایه کرده و بدلهای خانم هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) را به همراه خانم سارا پیلن (Sarah Palin) را کنار هم گذاشته و یک پنج دقیقه ای تماشاچی را با نشان دادن گافها و خصوصیات آنها به طنز هم میخنداند و هم بفکر میبرد.

حوصله داشتید نگاه کنید و موقع دیدنش به این فکر کنید که چه میشد اگر آقایان وطنی دستمایه یک برنامه طنز قرار میگرفتند. آن لحظه ای که به طعنه و مسخره هیلاری و پیلن میخندید فکر کنید که اگر خاتمی یا احمدینژاد بودند ناگهان همین پنج دقیقه تبدیل میشد به برنامه ای توهین آمیز، سخیف، بی معنا، …

(لینک مستقیم)

نمیدانم کدامش بدرد میخورد، رسم ما یا رسم آنها؟

 

بالاترین

بالاترین

جهانی که ساده میخواهمش و نیست

 (عکس از اینجاست)

میخواستم این نوشته را برای بیان چرایی مخالفتم با حمله به ایران بنویسم ولی چون بامدادی عزیز زحمت نوشتن پاسخی به مطلب قبلی را کشید، بهتر دیدم ابتدا آن موضوع را دنبال کنم. بامدادی عزیز قبلا هم عرض کردم این راهی که شما میروید ته ندارد. کما اینکه حالا رسیدید به اخلاق بعد که بپرسیم اخلاق یعنی چه یک مفهوم مورد مناقشه دیگر را وارد میکنید. آنرا به پرسش بگیریم یکی دیگر و دیگر و همینطور تا ابد و آخرش هم اینستکه چون شما گفتید.

دوست عزیز بامدادی شما از یک فرمول ساده پنج قلمی (که میشد اندازه هم گرفت) شروع کردی  بعد رفتی سراغ جهانبینی حالا بقول خودت یک زیر سطحی هم اضافه کردی و رسیدیم به اخلاق.

اول اینکه چه کسی گفت که اینها نیست یا ملاک نیست یا اینکه «علم برای علم» است؟ بحث از آنجا شروع شده که شما فرض میکنی جهانبینی مقدم است بر علم و عدد. و بقول خودت «حتی مخالف داشتن تردید درباره‌ی خوبی‌های احتمالی جنگ برای مردم ایران» هستی.

من هم مخالف جنگ احتمالی و محاسن نداشته اش برای ایران و مردمش هستم و برایش هم دلایل خودم را دارم که خوشبختانه بدلیل ضعف مفرط در جهانبینی که خدا کند بعد از این بحثها کمی رشد کند بناچار برایش دلایل قابل سنجش دارم. گرچه که این مخالفت با جنگ باعث نشده که مورد لطف شما و دوستان قرار نگیرم!

در این مورد حرفی بیشتر از چیزی که نوشتم لازم نمیبینیم چرا که هیچ کدام از مشکلاتی که جهانبینی شما در دنیای واقعی با آن روبروست روشن نشد و فقط این یاد داشت را نوشتم که چند نکته کوچک را با خودم و شما و خواننده مطرح کنم و نظرتان را بدانم.

اول، کجای اشاره من به برخورد کلیسا با دانشمندان پیشرو مغلطه است؟ جز اینست که یک گروه با جهانبینی الهی و عزم راسخ و ایمان محکم، هر کسی را خارج از باورشان عدد و مشاهدات تجربی در میاورده قربانی میکردند؟ جز اینستکه بنا بوده چون پاپ با جهانبینی به نتیجه رسیده دیگر سوالی نشود؟ فرق زیادی بین این رفتار و اینکه پرسش کنندگان را در زمره نادان و بی خردان قرار بدهیم نمیبینم. سهل است اگر شما یا دوست خوبمان هزاران نقطه  کلید دار شهر باشید به ما اجازه ورود ندهید که جهانبینی خوبی نداریم.

بعد، این من نبودم و نیستم که فرض کردم جهانبینی شما یک مفهوم ثابت و بدون تغییر است (که در چیزی که نوشتم به خیلی روشن نظر خودم را در باره تعامل بین دو مفهوم علم و جهانبینی بیان کردم) بلکه این خود شما هستید که هر بار با صدای بلندتر اینرا میگویید. وقتی شما میفرمایید که حتی پرسش از جنگ محل ندارد معنیش جز این است؟ اگر قابل تغییر است که یعنی یک روزی میشود جنگ خوبی هم داشت.

مغلطه جای دیگری است دوست عزیز. جایی که این «دیدی من گفتم» مهمتر و ارزشمندتر از پیدا کردن جواب بهتر (نه جواب ایده آل که وجود خارجی ندارد) میشود. به همین دلیل بقیه مطالبی که گفتید باشد برای بعد .

آخر هم  اگر اینرا برای من روشن کنید سپاسگزار میشوم. درست فهمیدم شما مخالف محکم و استوار جنگ هستید؟ خیلی زیربنایی و ریشه ای. یعنی بنظر شما جنگ خوب که نداریم؟ یا اینکه داریم و آنرا هم باید با جهانبینی خوب درک کنیم؟

حال آیا امکان دارد بجای رفتن تا دادگاه آیشمن و بعد هم شاید جنگ جهانی دوم و این همه راه دور، همین دفاع مقدس خودمان را در چهارچوب جهانبینی اخلاقی ضد جنگ یک نگاهی بکنید؟ این سوال که شر نازیها و آیشمن و این دار و دسته را چه کسی و با چه جهانبینی و با چطور نگاهی به علم از سر دنیا کوتاه کرد تا شر خودش را پهن کند میگذاریم برای بعد. این سوال که چه کسی نازیها را دادگاهی کرد و آیا در دادگاه جهانبینی بود که حرف میزد یا آمار آدمهایی که کشته شدند و چه کسی و چطور قایله جنگ را با بمب اتم ختم کرد و چه دانشمندانی با چه جهانبینی در تیم سازنده بمب اتم بودند و اینکه همین کامپیوتر نازنین را یک عده برای بهتر کشتن ساختند، میگذاریم کنار خیلی سوالهای دیگر که جهانبینی شما البته دوست ندارد جوابی بدهد.

نکته اینجاست که بعضی خوانندگان تصور میکنند موضوع بحث مخالفت با جنگ است و بعد فرض میکنند شما مخالف حمله آمریکا هستید و من موافق! این وسط شما بنظرم بد نیست یک توضیحی بدهید که بطور کلی مخالف هر نوع جنگی از جمله جنگ ایران و عراق هم هستید. که مخالف بمبهای ایرانی که خلبانهای ایرانی استفاده کردند هم هستید. یا شاید بمب خوب و بد هم داریم؟

خلاصه که دوست عزیزم اینکه شما با بدیها مخالف هستی و برای خوبی ها ارزش قایلی مورد تحسین من است، ولی از بد روزگار دنیای واقعی اینطور کار نمیکند. جنگ کلید خاموش و روشن ندارد که اگر داشت هم معلوم نبود زیر دست یک نفر با جهانبینی خوب باشد. بلکه برای ردش باید دلیل آورد و مستندش کرد و محکم تا از آن جلوگیری کرد. کاری که در همین فاصله که شما رویاهای آرمانی در سر میگردانی ولی با پول مالیاتت اسلحه میخرند برای کشتن مردم افغانستان، دارد اتفاق میافتد. (بعد دیدم که بهتر است این قسمت را توضیح بدهم که شبه ای پیش نیاید، مقصودم این است که ما نمیتوانیم با انکار ساختارهای دنیای واقعی فقط در ذهنمان دنبال ارزشهای مورد پسندمان باشیم. ناخواسته هم که شده درگیر هستیم)

چون دسترسی به پاستور ندارم، اینستکه از شما میپرسم کدام جهانبینی.

بالاترین

بالاترین

 

پینوشت: در همین رابطه کمانگیر هم مطلبی نوشته است.

 بامدادی عزیز مطلبی نوشت در نفی جنگ و حمله احتمالی آمریکا به ایران، و تلاش کرد تا به وجهی ملموس به کسانی که به آن امید رهایی بسته اند، نشان بدهد که امیدشان بیهوده است و چنین رهایی رخ نخواهد داد یا اینکه بهایی سنگین دارد.

من هم مانند بامدادی با جنگ و هر نوع حمله ای به سرزمین مادریم مخالفم ولی بامدادی در بیان این هشدار برای مخالفت سه کار کرد که با آنها هم مخالفم.

نخست اینکه به پرسش گرفتن این مخالفت را نفی کرد و در اینراه نوشته کمانگیر را مثال آورد. دو اینکه دستورالعملی ۵ بندی برای درک مخاطرات جنگ نوشت که خود نقض غرض است و آخر اینکه در پاسخ به تقاضای کمانگیر برای محکم کردن نظرش به مستندات قابل اندازه گیری، پا در راهی گذاشت که ته ندارد و موضوع جهانبینی را به میان کشید و آنرا مقدم بر اندازه گیری دانست. 

من دلایل مخالفت خودم را با هر نوع حمله به ایران در نوشته دیگری شرح میدهم و پیشاپیش از هر خواننده علاقمندی که حوصله نوشتن دارد دعوت میکنم تا نظرش را با من شریک بشود. اما در اینجا سعی بر این دارم تا این سه موضوع را برای خودم و خواننده ام باز کنم.

اول، به پرسش گرفتن مخالفت با حمله آمریکا معنایش این نیست که موافق حمله باشیم. برای من خیلی ساده معنیش این است که «چرا؟» و اگر جواب قانع کننده ای داشته باشیم این «چرا؟» خیلی راحت تبدیل خواهد شد به «آها!» و اگر نشده یا ایراد از جواب ماست یا اینکه سوال بجاست.

دوم، من کاملا درک میکنم که بامدادی عزیز در ناراحتی از امید واهی عده ای به حمله آمریکا برای رهایی از شرایط جاری ، خواسته یک فرمول ساده پنج قسمتی برای درک عوارض جنگ احتمالی بنویسد تا به خواننده هشدار بدهد و تلنگری بزند. ولی دوست بامدادی من بدبختی اینجاست که اگر این پنج بند را دست بگیری و دور ایران بگردی همان میشود که دراینجا گفتم. در واقع اگر مردم ایران را بر اساس همان پنج بند اندازه بگیری نقشه مناطق محرومی بدست خواهد آمد که چیزی برای از دست دادن ندارند. نمیگویم که سراسر ایران اینطور است ولی اگر بناست بر مبنای این پنج عذابی که شمردی با حمله آمریکا موافق یا مخالف باشیم آیا قابل قبول است که آن مردم محروم آرزوی حمله داشته باشند؟ بنظر میرسد اگر مبنای مخالفت این محرومیتهایی که گفتی باشد میتوانیم نقشه مناطقی که مستحق حمله آمریکا هستند را تهیه کنیم. حتی میشود این نقشه را به تمام دنیا هم تعمیم داد و اسمش را گذاشت نقشه مناطق شایسته برای حمله آمریکا.

سوم، جهانبینی یعنی چه؟ آیا استفاده کردن از مفهومی به این گستردگی و به این بی معنایی (بی معنا نه برای آنکه معنا نمیشود یا معنا ندارد، بلکه تنوع معنا به تعداد آدمها دارد، که هر کسی یک طور آنرا معنا میکند) راه به جایی خواهد برد؟ به عقیده من مطلبی که بامدادی در این خصوص نوشته کاملا پشت و روست و جای عدد و اندازه گیری در آن با جهانبینی عوض شده است. یعنی وقتی بامدادی میگوید «با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟» ماجرا کاملا برعکس است و آنها که باور راسخ به جهانبینی دارند که میگوید زمین مرکز عالم است با هیچ عدد و اندازه گیری باورشان را زمین نخواهند گذاشت.

یک جهان و این همه جهانبینی

(عکس از اینجاست)

اینجا نوشتم که آزمایشی بزرگ که میتواند تعریف و تلقی انسان از جهان هستی را عوض کند در شرف انجام است. آیا حاصل این آزمایش چیزی جز اندازه گیری و توده ای از اعداد است؟ و آیا این برای چندمین بار در یک صد سال گذشته نیست که بواسطه همین اعداد بقول بامدادی انتزاعی، تلقی انسان از جهان تغییر میکند؟ اگر بنا باشد این کوه اعداد را در چهارچوب همان تلقی که از جهان دارند تفسیر کنند چطور قدمی به پیش خواهند گذاشت؟ یا اینکه من اشتباه میکنم و جهانبینی اصلا ارتباطی به این چیزها ندارد که در آنصورت پس اصلا جهانبینی چی هست؟ و وقتی به این سادگی در معنایش اختلاف میافتد آیا معادل همان بی معنا بودن نیست؟

در همین باره آزاده میگوید، «مشکل اینجاست که نمیشه همیشه از چند عامل مشخص برای مدل کردن مساله های مختلف استفاده کرد و لازمه انتخاب بهینه این عوامل (یا جهان بینی) داشتن یک شناخت نسبی از مساله است. وگرنه ممکنه به این نتیجه برسیم که اضافه وزن عامل همه بیماریها از دیابت تا خروپفه. به همین علت بسته به اینکه به دنیا در قالب چه جهان بینی نگاه کنیم از قبل تا حدودی تصمیم گرفته ایم که چه میخواهیم ببینیم. به عبارتی نقطه کارمون مشخص شده و حول و حوش اون تغییر خواهیم کرد.»

ولی درواقع این جملات تایید ارزش همان اندازه گیری و اعداد است و نه اولویت جهانبینی که بعنوان آخرین چاره بر نادانیمان بکار بردیم (جز این است؟). بفرض که کسی با نداشتن جهانبینی به این غلط بیافتد که عامل همه بیماریها چاقی است. آیا جز این است که با لاغر کردن یک دو تا بیمار و اندازه گرفتن وزنشان و مقایسه شدت خروپفشان به اشتباه خود پی میبرد؟ آیا به همین شیوه نبوده که جهانبینی ها بارها و بارها تغییر کرده اند؟ تنها تغییری که نکرده اند همین ادعای بی غلط بودنشان است.

من را یاد یک قصه ای انداخت. میگویند در یونان باستان فیلسوفان جواب هر سوالی را با فکر کردن و از استدلال مبنی بر جهانبینیشان در میاوردند. همین بود که تا هزار سال همه فکر میکردند جسم سنگینتر سریعتر به زمین سقوط میکند (قصه گالیله و برج پیزا را که شنیدید!)

وقتی کمانگیر میگوید «بامداد عزیزم، جهان را ببینیم، جهان بینی طلبمان!» برای من معنیش همین است که این جهانبینی را موجودی ثابت و بدون تغییر فرض نکنیم، بلکه فرضیات خودمان را محک بزنیم و با عدد و رقم و اندازه گیری بسنجیم تا به اشتباه در جا نزنیم. بپرسیم، جواب بدهیم، جوابمان را در دنیای واقعی اندازه بگیریم و اصلاحش کنیم و دوباره بپرسیم…

بعنوان نمونه آیا در همین ماجرای احتمال حمله به ایران، این جهانبینی آمریکاست که تغییر کرده و مانع  از تعجیلش شده است یا نتایج حاصل از حمله به عراق و افغانستان باعث شده تا کار کسانی که طبل جنگ میزنند سخت تر بشود هم در داخل هم در خارج از آمریکا؟

بامدادی مینویسد، «برای بعضی پدیده‌ها به آمار استناد نمی‌کنم که به بیراهه رفتن است.» و بعد دوست داشتن را مثال می آورد. دوست من، بیراهه رفتن این اعتماد بدون پشتوانه به تعاریف پا در هواست. و الا همان دوست داشتن و بیشتر و کمترش را در دنیای واقعی باید با عدد و رقم نشان بدهی. شما که مفهومی انتزاعی مثل دوست داشتن را با «بهتر یا بدتر شدن زندگی مردم عراق» در یک سبد میگذاری تا به این نتیجه برسی که آمار نمیخواهد و «مثل خورشید وسط آسمان» است فکر نمیکنی کیفیت زندگی از هر لحاظ معیارهای قابل سنجش و تعریف شده دارد و مثل همان خورشید وسط آسمان حتی اگر به چشم دیده نشود قابل سنجش است؟

وقتی مینویسی، «راستی کمانگیر عزیز، با کدام آمار و ارقام باید به شما نشان دهم که میان «کشته شدن در اثر بیماری یا سانحه‌ی رانندگی» و «کشته شدن توسط بمب خوشه‌ای» فرق هست؟» برای من سوال میشود که آیا اگر در عراق بجای بمب خوشه ای از بمب میکروبی استفاده میکردند بهتر بود؟! نه دوست عزیزم هیچ فرقی بین اینها که گفتی نیست مگر نیت پلیدی که در پشت دومی است. و اگر در دنیای واقعی اثرات هرکدام را با آمار و ارقام نشود نشان داد (که میشود) پس به هیچ کاری نمی آیند.

آخر اینکه بفرض قبول اولویت جهانبینی بر همه چیز دیگر، کدام جهانبینی؟ جهانبینی کی؟ من ، شما، … یا آمریکای جنایتکار؟ آن سوالی که باید در چهارچوب جهانبینی مطرح بشود و آن جوابی که باید بر مبنای جهانبینی باشد، قرار است از کدام جهانبینی تبعیت کند تا بشود در موردش قضاوت کرد که کاراست یا نه؟ که راه است یا بیراه؟

 همانطور که خطاب به کمانگیر مینویسی «اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.»،  اگر قرار شد جهانبینی را انتخاب کنیم وبطور اساسی ساختار فکریمان را عوض کنیم، چطور باید اینکار را بکنیم؟ چگونه تشخیص بدهیم که داریم به جهانبینی شما نزدیک میشویم یا دور؟ 

به عقیده من با همان اندازه گیری و عدد و رقم اگر دور دنیا بگردیم و در مورد جهانبینی ها قضاوت کنیم میبینیم که جهانبینی ایرانی (هرچی که هست) ما را بجایی نرسانده که از آن مفتخر باشیم. 

برای نیت شما ارزش بسیار قایلم و تحسینتان میکنم و با شناختی که از جامعه ایرانی دارم (و هیچ فکر نمیکنم که حتما درست باشد) تصور میکنم اکثریت حرف شما را بیشتر میپسندند که خوش آواتر است، ولی بین جهانبینی ها ترجیح میدهم آنی را انتخاب کنم که قابل اندازه گیری و انعطاف پذیر است، میشود سنجید و اصلاحش کرد و باعث میشود پیروانش کمتر دچار آن پنج عذابی که شمردی بشوند.

حداقل اینطور با یک عدد و آماری میشود نشان داد که اشتباه است یا نه، آن یکی ها را که فقط باید به مدعیانش اعتماد کرد. این راه را قبلا بارها رفتیم، به بیراهه میرود. جز این است؟

بالاترین

بالاترین

 

شرح عکس: تصویری از یک تکه دوزی بنام نمای جهان کار خانم ، Ann Harwell.

من هر قدر جستجو کردم نه جایی برای قرار دادن آن چند خط کد بالاترین در وردپرس دات کام پیدا کردم و نه راه و روش دیگری برای نصب کلید بالاترین. تعجب نمیکنم که علتش نا آشنایی و نابلدی خودم باشد. به هر ترتیب با ذهن خلاق ایرانیم یک راه حل من درآوردی برایش درست کردم که البته هنوز نمیدانم اصلا کار میکند،؟ نمیکند؟ یا اصلا اینکه چی؟

القصه اگر گذر بالاترینی اینجا افتاد و نوشته ای را در خور کلیک کردن روی کلید بالاترین دید، خواهش میکنم که زحمتی بکشد و نتیجه شدن یا نشدنش را هم به من بگوید.

اگر هم که راهنمایی مبسوط بکند که دیگر نور در نور است. پیشاپیش ممنون لطف شما هستم.

فقط امیدوارم تنها نوشته بدرد بخور در این وبلاگ همین یکی که دارید میخوانید نباشد که آن وقت باید یک فکر اساسی بکنم!

به فاصله یک روز از هم دو خبر دردناک درمورد مرگ همنوعانمان منتشر شده است. دو تصادف و تعدادی کشته و مجروح یکی در اتوبان کرج روی پل فردیس (در واقع زیر پل فردیس) و دیگری هزاران کیلومتر آن طرفتر در لوس آنجلس کالیفرنیا.

در ایران سقوط یک دستگاه اتوبوس از پل منجر به کشته و زخمی شدن تعدادی از همنوعانمان شده. و در لوس آنجلس کالیفرنیا یک قطار مسافربری با ۳۵۰ نفر مسافر  با یک قطار باری تصادف کرده است. تا اینجا دو داستان غم انگیز داریم و تاسف بسیار و همدردی با قربانیان. از اینجا به بعد ولی قصه خیلی متفاوت میشود.

 

سقوط اتوبوس مسافربری در مسیر کرج

سقوط اتوبوس مسافربری در مسیر کرج

(عکس از اینجاست)

 

در مورد سقوط اتوبوس از پل، بی بی سی میگوید، ۳۲ سرنشین ۱۵ کشته و حداقل ۷ زخمی. جام جم میگوید ۱۲ کشته ۱۵ زخمی و ۴ نفر قبل از حادثه در مسیر پیاده شده بودند. خبرگزاری کار ایران (ایلنا) و روزنامه ابتکار متفق القول هستند که ۳۵ سرنشین، ۱۶ کشته و ۱۵ زخمی. خبرگزاری جمهوری اسلامی تعداد کشته ها را ۱۲ نفر و مجروحان را ۷ نفر اعلام میکند. رادیو زمانه هم با انتشار عکسهای حادثه مینویسد ۱۳ کشته و ۱۲ مجروح. آنطرف دنیا ولی براساس آخرین گزارشها ۱۰ نفر کشته شده اند و ۵۰ نفر زخمی.

پس در ایران عزیزمان که بعد از کاهش خارق العاده تعداد سوانح جاده ای به لطف بالا بردن سطح آموزش و مدیریت مدیران موفق، از۳۲۰۰۰ نفر به ۲۶۰۰۰ نفر در سال همچنان با اختلافی غیر قابل جبران به سکوی اول جهان تکیه زده است، اتوبوس ها از پل سقوط میکنند که هیچ، ما هنوز از دانش فنی لازم برای شمردن تعداد سرنشینان، کشته ها و زخمی ها برخوردار نیستیم.

اما سوال اینجاست که چرا قطارهای آنها که بهم میخورند کشته شدن ۱۰ نفر از ۳۵۰ نفر سرنشین میشود حادثه مرگبار و «جدی ترین حادثه قطار در اینجا از دیرباز» ولی اینطرف میشود «ای بابا سه شنبه پیش هم اتوبوس سقوط کرد ۱۷ نفر مردن» و «دو ماه پیش هم یک اتوبوس چپ کرد ۲۵ نفر مردن» و…؟

چرا قطارهای آنها که بهم میخورند تلفات یک رقمی و دو رقمی است، قطارهای ما بهم نخورده! علاوه بر تمام سرنشینان هر دو قطار و خدمه ایستگاه، روستاهای اطراف هم از بین میروند؟

آیا جز این است که  ما ایرانیها با فرهنگ غنی و کوله باری از ادعای دانش، آنقدر مشغول جهانبینی الهی و اسلام و عرفان و مبارزه با امپریالیسم و کاپیتالیسم و ماتریالیسم و سکولاریسم و لیبرالیسم و … هزار و یک جور ایسم و ایراد گرفتن از همه دنیا هستیم که آدمهایی را که جلوی چشممان له میشوند اصلا نمی بینیم و جان انسانها در ایران آنقدر نمیارزد که در آن ایالات متحده آمریکای در سراشیب جهل و نابودی و هزار ایسم و ایراد دیگر که به سرتا پایش میبندیم، میارزد؟

 

بالاترین

بالاترین

«ترکهای جوان» (The Young Turks) نامی است که یک گروه جوان آمریکایی از تبار و نژادهای مختلف برای برنامه رادیویی که با گرایش لیبرال تهیه میکنند انتخاب کرده اند. عبارت ترکهای جوان در واقع آنطوری که نوشته میشود معنی نمیدهد و ترجمه اش باید کرد «حرکت جوانان ترقیخواه«. اگر برنامه ای را که پخش میکنند دنبال کنید خواهید دید که شباهت عجیبی هست بین آنها و جوانان ترقیخواه ایرانی و همینطور بین آنچه که به باد انتقاد میگیرندش و موضوعات مورد انتقاد مداوم جوانان ترقیخواه ایرانی.

حالا که قریب به دو ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده برنامه های این گروه متمرکز شده است بر این انتخابات و تلاش برای روشنگری درباره جمهوریخواهان و انتقاد از دمکراتها. در واقع گرچه که اینها خودشان سعی دارند مخاطبان را بسوی حزب دمکرات بکشند ولی این بیشتر بدلیل ترس از ادامه حضور جمهوریخواهان در کاخ سفید است.

حالا که آقای مک کین یک برگ برنده و پرسر و صدا رو کرده به نام خانم سارا پیلن (Sarah Palin) تا با جذابیتهای یک زن جسور تکانی به اردوگاه خود بدهد توجه همه معطوف به این است که چطور یک همچین شخصی خواهد توانست وظایف متنوع و سنگین مقام معاونت ریاست جمهوری را بر عهده بگیرد. خصوصا که حتی احتمال میرود با مرگ نابهنگام مک کین که حال و روز خوشی ندارد این خانم ناغافل بشود اولین پرزیدنت زن در تاریخ ایالات متحده. و طبیعی است که جوانان ترقیخواه یا همان ترکهای جوان که شرحشان رفت به دست و پا زدن بیافتند که ای مردم چه بی خبر نشستید که این خانم نه سوابق و تجربه لازم را دارد و نه حتی عقل درست و حسابی. 

حالا فکرش را بکنید که چطور میشود، فردی که دو سال است فرماندار آلاسکا هست و در زمینه تجارت و خانواده خودش هم موفق است و با زد و بندهای سیاسی هم آشنایی کامل دارد را متهم کرد به اینکه از لحاظ عقلی کفایت لازم را ندارد برای این پست و مقام.

خیلی ساده، خانم پیلن یک مومن معتقد، مخالف سرسخت سقط جنین و البته از پیروان راستین انجیل است. ایشان اعتقاد دارند که نظریه انتخاب طبیعی داروین (Evoloution) سراسر یاوه است و هرچه که انجیل در باب خلقت گفته درست است و بس . به این ترتیب ایشان باور راسخ دارند که بطور مثال دایناسورها نه میلیونها سال قبل بلکه چهار هزار سال پیش زندگی میردند. حتی گویا معتقدند  اینطور مطالب یاوه نباید به بچه ها تدریس بشود.

در ویدیوی زیر، جوانان ترک بخشی از مصاحبه هنرپیشه مشهور هالیوود مت دیمن (Matt Damon)را که از قضا طرفدار اوباما هم هست انتخاب کرده اند تا نشان بدهند چطور در سکوت رسانه ها باید برای روشنگری اقدام کرد.

این ویدیو را ببینید و به نکات زیر در وقت دیدنش فکر کنید،

این آقا دارد در باره معاون احتمالی رییس جمهور حرف میزند

احترام به عقاید دیگران را در صحبتش ببینید 

به کلماتی که در وصف معاون مک کین استفاده میکند توجه کنید

صحبتهای حاشیه ای برنامه سازان را بشنوید

آخر سر اگر حوصله داشتید نگاهی بکنید به نظرات دیگران در پای این ویدیو

(لینک مستقیم)

حالا مقایسه بفرمایید با وضعیت خودمان که اعتقاد به چیزی بدتر از قدمت چهارهزارساله دایناسورها نه تنها مضحک نیست بلکه از سوی مردم و حتی اکثریت تحصیلکرده هایمان بعنوان شرط اول ریاست از هر نوعش تلقی میشود. که هر نوع به پرسش گرفتنش مترادف است با بی احترامی به عقاید دیگران، توهین به مقدسات، بی حرمتی و…!

مقایسه بفرمایید بعد از خودتان بپرسید چرا اگر کسی بگوید دایناسورها چهار هزار سال قبل زندگی نمیکردند در ایران تبدیل میشود به بزغاله ای که ذبحش حلال است ولی در آمریکا میشود ناقص العقلی بی کفایت.

 

بالاترین

بالاترین

 

 

 

امسال کسانی که در آزمون سراسری شرکت کردند بواسطه مصوبات قانونی با طرح نویی سنجش و پذیرش شده اند که صدای خیلی ها را درآورده است. اعتراضات بالا گرفته و این وسط در یک اقدام انقلابی که یحتمل با تشویق کسانی که پشت سر هل میدادند صورت گرفته، شیشه در ساختمان سنجش اسلامی هم خرد شده.

حالا که خیلی ها از خیلی چیزها ناراضی هستند کار سختی نیست که طرف ناراضی بنشینیم و ما هم یک سنگی پرت کنیم. ولی آیا بهتر نیست مایی که وسط التهاب و هیجان آن کنکوری عصبانی نیستیم یک کمی آن طرف تر از ماجرا را هم ببینیم.

ماجرا برای من خیلی شبیه به طرح سهمیه بندی بنزین است. این سهمیه و سهمیه بندی را هرکسی حتی اگر به نیت خیر تخمش را کاشته تا حالا که اثر عکس داده است. این هم یکی دیگر از مواردی است که ایرانی راضی نمیشود به تجربه دنیا تکیه کند و مصر است راه خودش را برود و کاری هم به عدد و رقم و آمار نداشته باشد.

خلاصه اینکه بنا شده حداقل ۶۵٪ از پذیرفته شدگان دوره های روزانه هم منطقه با دانشگاه یا بومی باشند. خیلی ها معتقدند این ظلمی آشکار است در حق دانشجویان برجسته شهرستانی. بعنوان مثال رادیو خواندنی زمانه گفتگو کرده با شیرزاد عبداللهی کارشناس آموزشی در تهران و ایشان بصراحت این قانون و نحوه عمل را «آپارتاید علیه شهرستانی ها» خوانده. از این گذشته که این لفظ شهرستانی اینجا اصلا چه معنا میدهد، سوال من این است، واقعا؟

آیا شهرستانی ها از انواع دیگری از سهمیه از جمله مناطق و مناطق محروم برخوردار نیستند؟ گفتن اینکه «با رتبه ۷۹ قبول نشدم» از طرف یک داوطلب آیا مستندی بر وجود آپارتاید است؟ یعنی تعمدی هست که شهرستانی ها قبول نشوند؟ در کجا قبول نشوند؟ در یک شهرستان دیگر؟

آنطوری که من میفهمم،  ایده اصلی سهمیه بندی کنکور این است که به این طریق امکان حضور کسانی را که دسترسی مناسبی به امکانات آموزشی ندارند در دانشگاه فرهم کنند. به مرور بجای حذف تدریجی این سهمیه ها بواسطه توزیع مناسب امکانات، کیفیت آموزشی که افزایش پیدا نکرد هیچ، بلکه بجای آن انواع و اقسام دیگر سهمیه هم اضافه شد از خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران و مناطق محروم و نهضت سواد آموزی و … گرفته تا نمونه هایی که شاید کسی با آنها آشنا نباشد مانند سهمیه اعضای هیات علمی دانشگاهها!

یعنی سهمیه کنکور هم شد جایی برای امتیاز دادن به عده ای تا با ما باشند. آیا وقتی شما به فرد بیسوادتر امکان نشستن بجای فرد با سوادتر را میدهید معنیش جز این است؟

کار بجایی رسیده که دیگر همه این سهامی خاص را حق خود میدانند و پس گرفتنش شده کار حضرت فیل. اما اصل قضیه که آقای عبداللهی بیانش نکرده اینستکه که این سهمیه ۶۵٪ بومی در کنار سهمیه های دیگر است و در واقع این باسوادتر ها هستند که باید اعتراض کنند چرا ٪۳۵ ظرفیت دانشگاهها را با سهمیه از دست ما خارج میکنید. رتبه ۷۹ یا ۴۰۰ (که من عدد دیگری ندیدم هنوز) که این داوطلبان عزیز اعلام میکنند یا در گروه خودشان است یا اینکه استثناء هستند و قربانی همان سهمیه هایی که دارند برایش فریاد میکنند. اضافه کنید به این موضوع جمعیت همان جاههایی را که شهرستانی ها میخواهند بروند (من باز یادم افتاد بپرسم که این شهرستان یعنی چه؟!)

از این گذشته حالا بیایید فرض کنیم که از فردا همه سهمیه ها را حذف کردند و در یک رقابت سالم هر کسی نمره بالاتر آورد حق بیشتری در انتخاب داشته باشد یا مثل خیلی از کشورهای درست و حسابی ادامه تحصیل منوط به گزینش دانشگاه و نه رایگان که با پرداخت هزینه همراه باشد. همین سیستمی که همه جا جواب داده و البته که این بار عَلَمِ آپارتاید پولدارها یا یک جور دیگرش بلند میشود.

مشکل ولی در سهمیه و سهمیه بندی و چطور تقسیم کردن باقی مانده این شیرینی لذیذ نیست. مشکل در نگاه و درک سیاستگذارانی است که در پله نخست، هر تصمیمشان خود موجب ایجاد مشکلات متعدد است. سالهاست که کشورهای مترقی جهان بدنبال یک دست کردن کیفیت دانشگاهها هستند و نه داشتن یک یا چند دانشگاه برجسته و یک مشت دانشگاه بی خاصیت. امکانات وقتی در فلان شهر ما نیست چرا ۳۰ سال است که باز هم نیست؟ کی قرار است که باشد؟

نه عزیزان، تبعیضی که من اینجا میشناسم آپارتاید علیه باسوادتر هاست که اگر مصدر کارها بودند لازم نبود برای رفتن به دانشگاه تحصن و تظاهرات باشد و فریاد و اعتراض. البته خوب آنوقت یک مشکل اساسی تری هم بوجود میامد که کنار گذاشته شدن کسانی بود که برای باران آمدن دعا را ترجیح میدهند!

 

بالاترین

بالاترین

داستان را اگر دنبال کرده باشید اینجا مطلبی درباره ذره کوب بزرگ نازنین نوشتم که بناست خیلی چیزها را به اهلش نشان بدهد، نکته اینجاست که با روشن شدن این ماشین زیبا قصه تمام نشده و گویا برخلاف چیزی که خیلی ها تصور میکنند آن ذرات نگون بخت هنوز پر و پیمان در هم کوبیده نشده اند.

ماجرا این است که این ذرات ۴۰ روزی یعنی تا اواخر ماه اکتبر یا مهر خودمان (دقیقترش ۲۱ اکتبر) همچنان باید منتظر باشند تا کوبیده شدن با بیشترین سطح انرژی را تجربه کنند و با این حساب داستان بچرخ تا بچرخیم همچنان ادامه دارد.

بموازات آن فعالیت مخالفان ذره کوبی هم همچنان ادامه دارد، چرا که میشود با بالا دادن همان کلیدی که پایین دادند و ماشین را روشن کردند، خاموشش کنند. گویا اینطور که پیداست وحشت ایشان به ایجاد یک سیاهچاله ریزه میزه هم ختم نمیشود و بلکه احتمالی هم هست برای بوجود آمدن ذرات عجیب (Strangelet) که میتواند در یک واکنش زنجیره ای همان بلای بلعیده شدن از درون را به سر زمین بیاورد.

خلاصه گفتم که گفته باشم! اگر به علم ایمان ندارید که راه صلاح میرود چاره ای نیست جز اینکه یک چند مدت دیگری هم دلشوره بزنید.

 

بالاترین

بالاترین

 

 

عبور از وال استریت

عبور از وال استریت در ۹/۱۱

بیستم شهریور سال هشتاد در یک روز گرم (یادم میاید گرمم بود و از این گرما کلافه) برای رفتن به خانه مطابق معمول کنار خیابان انتظار میکشیدم بلکه یک راننده عزیزی نیش ترمزی بزند و از حالم خبری بگیرد. یادم نیست چقدر طول کشید ولی اینقدر بود که ناراضی بشوم. بالاخره برادری رسید و مسیر را گفتم و مورد قبولش افتاد و نشستم به صندلی جلو.

 

 

یا نشستم عقب ؟ نه، نه! درست خاطرم هست که نشستم جلو.  صندلی عقب پر بود، یا شاید هم نبود و فقط دو نفر بودند. خوب وقتی دو نفر عقب نشسته باشند و صندلی جلو خالی باشد چکاریست که آدم برود عقب بنشیند! علاوه بر همه محاسنی که دارد یک خوبیش هم اینستکه بهتر باد میخوری و گرما کمتر آزارت میدهد. در همین احوال بودم و خسته بودم و گرمم بود که آقای راننده با خنده ای به پهنای صورتش خطاب به من گفت «آقا راسته که آمریکا رو داغون کردن؟» شاید هم داشت توی آینه عقب را نگاه میکرد و با من نبود، نمیدانم چون حواسم به روزنامه ای بود که داشتم پهن میکردم. 

با خودم فکر کردم که باز یک نفر از این سرداران اسلام میکروفون خالی پیدا کرده یک مشتی حواله دهان این بزرگ یاوه گوی تاریخ، همین آمریکای جهانخوار را عرض میکنم، کرده است. این بود که با یک بی اعتنایی همراه با تمسخری گفتم «والله چی بگم» یعنی که پدرجان راهت را برو از دنیا بی خبری! اما آقای راننده یک جور دیگری ترجمه کرد و نتیجه اش این شد که بگوید «آره میگن آمریکا رو منفجر کردن»!

«ای بابا تا مقصد باید جریان چطور ترکیدن شیطان بزرگ بدست سرداران انقلاب را گوش بدهم»، این فکری بود که از ذهنم میگذشت و اصلا برایم جذابیتی نداشت. سالها بود که روزی چندبار آمریکا را میترکاندیم، خیلی تکراری بود.

القصه رسیدم به خانه و در را که باز کردم کسی حتی سر بر نگرداند که جواب سلامم را بدهد. اهل خانه پای صدا و سیمای جمهوری عزیز اسلامی جمع بودند و همه با دهان باز. یکی ایستاده و یکی نشسته و یکی هم مداوم راه میرفت. نگاه کردم دیدم این برجهای تجارت جهانی یکی یکی پایین میریزد دلم ریخت و دهانم باز ماند. باور کردنی نبود، ریختن برجها هم تمام نمیشد، اینقدر تکرار شد و تکرار شد و باز هم شد که فکر میکنم تنها صحنه ای است که از گل خداد عزیزی به استرالیا بیشتر دیدمش!

مادرم گریه کرد، خیلی. مادرم حتی نمیدانست این برجها که میریزد چیست یا پنتاگون کجاست ولی خیلی ناراحت بود.

مادرم روز تولدش ۹/۱۱ است، دیگر هیچ وقت روز تولدش را فراموش نمیکنم.

عکس از اینجاست
بالاترین

بالاترین

 

 

 

مرتبط: کمانگیر عزیز مطابق معمول مورد لطفم قرار داده و ترجمه ای از این قصه را در وبلاگ انگلیسیش گذاشته.

خوراک کهن دیارا