You are currently browsing the tag archive for the ‘حمله’ tag.

بامدادی عزیز مطلبی نوشته خطاب به کسانی که با جنگ مشکلی ندارند، که بمباران اتمی ژاپن را اقدامی بشر دوستانه میدانند و نقل قولی هم کرده از نوام چامسکی (Noam Chomsky) در تعریف ریاکار و اینکه ریاکار کیست.

««ریاکار» کسی است که از اعمال کردن استانداردی که درباره‌ی دیگران اعمال می‌کند درباره‌ی خودش امتناع می‌ورزد. من فکر می‌کنم ما نباید «ریاکار» باشیم چرا که معتقدم برای گفتگو کردن، باید تلاش کنیم خودمان را به درجه‌ی حداقلی از صیانت اخلاقی برسانیم. اگر توانستیم خودمان را به این سطح حداقل برسانیم می‌توانیم درباره‌ی مسائل به صورت جدی گفتگو کنیم. اگر نتوانستیم به این سطح حداقل برسیم، مکالمه‌ بی‌فایده است.»

بعد از عبارت «کدام آمار و ارقام می‌تواند کسی را که نمی‌خواهد چیزی را بپذیرد متقاعد کند؟ با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟» که کاملا واقعیت را پشت رو بیان کرد این نمونه تازه تری از تغییر معنای یک عبارت بسادگی یک نقل قول بود. درست مثل اینکه در حال بحث با یک خورشید پرست ناگهان برایتان از فلان عالم شیعه نقل قولی در تایید خورشید پرستی بیاورد.

بهتر است بپرسیم آیا میشود کسی با جهانبینی آن حد مخالف جنگ که حتی پرسش در اینباره را محکوم میکند و برایش محلی قایل نیست، یک چندتا جنگ خوب این وسط جدا کند و بالای دست بگیرد برای پرت کردن حواس بیننده هایی که اصلا متوجه نیستند تا یک دقیقه پیش نمایش دیگری بود، موضوع چیز دیگری بود.

آیا اگر کسی خودش را اینطور معرفی کند

مخالفت من با جنگ در سطح زیربنایی یا اخلاقی است (نه لزوما در سطح علمی یا آماری). همچنین من حتی مخالف داشتن تردید درباره‌ی خوبی‌های احتمالی جنگ برای مردم ایران هستم و اصلا علت شروع بحث هم از این‌جا بود. چرا که به اعتقاد من مخالفت با جنگ این‌قدر زیربنایی است که نیازی به آمار و ارقام ندارد

ولی بعدتر از «دفاع مردم سرزمین ایران در برابر حمله‌ی متجاوزانه‌ی صدام» صحبت کند، آیا شامل آن تعریف میشود یا نه؟

با مزه تر نقل قولهایی از سربازان آمریکایی است که جنایتهای ارتش آمریکا در عراق را بر ملا میکنند. چرا که این نوع استدلال (یعنی استناد به واقعیتهای تلخ جنگ) مال همان کسانی است که جهانبینی را بالاتر از واقعیت و دنیای قابل اندازه گیری نمیدانند. این کاریست که آدمهایی میکنند که جهانبینی بی در و پیکر را سپر نمیکنند بلکه گردهمایی میگذارند، مردم و مطبوعات را میشکند وسط و برایشان از آمار و اعداد و واقعیتهای جنگ میگویند. فیلم و تصویر پخش میکنند و نشانشان میدهند که وقتی رییس جمهورشان مثل پهلوانها برای تروریستها رجز میخواند در واقع دارد چکار میکند. 

به عقیده من پیچیدن باورهایمان در شعار طوری که مخاطب مقصود اصلی ما را گم کند کار پسندیده ای نیست. که البته میپذیرم در میان مردم کشورم هواخواه کم ندارد. 

ماجرا این است که حتی در همان بندهای پنجگانه فرمول ساده شما میتوانم مخالفتم با جنگ را نشان بدهم ولی کسی که تکلیفش با دنیای واقعی روشن نیست ناچار میشود از شمردن همان ها هم فرار کند. صحبت از جهانبینی و اخلاق بکند و بعد اینها را هم ببندد به خودش چون تعریف مشخصی ندارد.

نه عزیز دل، آنهایی که در این چند نوشته صحبت از بمباران اتمی و رزم نیزه و شمشیر کردند و از تو درباره دفاع ایران در برابر حمله عراق سوال کردند شامل تعریف ریاکاری که چامسکی ارایه کرده نمیشوند. حتی آنهایی که عاشق جنگ هستند و برای آن لحظه شماری میکنند هم شامل آن تعریف نمیشوند چرا که با یک استاندارد کار میکنند گرچه که استاندارد خوبی نیست.

کسانی شاملش میشوند که با جنگ به شدت و بصورت زیربنایی و با ایمان کامل مخالفند ولی در عین حال یک چند تا جنگ خوب هم دم دست دارند که برای تحریک احساسات بوقتش سر چوب بزنند.

یک جمله از این ور یک جمله از آن طرف برداشتن و بعد هر کسی را که نمیخواهد بدون دلیل زیر بار جهانبینی که دانشش فقط در اختیار خودمان است برود با استفاده از سخن یک آدمی مثل چامسکی که خودش هم در دنیای واقعی نقد میکند و با دلیل از نظرش دفاع میکند خیلی کار جالبی نیست. و البته این عقیده من است. 

از چامسکی اگر بپرسند به چه دلایل و آمار مستندی با جنگ مخالفی آیا کسی از شما یا خوانندگان انتظار دارد جواب بشنود، «اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.» 

من با جنگ مخالفم و همین صدای کم ارزش را زنده نگهمیدارم. بنظرم جنگ آخرین راه حل برای عدم صلاحیت است. و اینرا برای خودم با دلیل و مستند دارم. از تاریخ، از شهادت قربانیانش از نتایجش از جانهایی که از دست رفته و از سرزمینهای سوخته و از آرامش آزادی که نیاورده…

اما! جنگ یک واقعیت است و جهانبینی که طاقت دیدن این واقعیت را ندارد نمیتواند کاری هم برای حذفش بکند. برعکس کسانی مانعش میشوند که جهانبینیشان را نه از لای نازبالش رویا که از دنیای واقعی در آورده اند. این طرز فکر را شامل عبارت چامسکی نمیبینیم.

اگر دوست داشتی برای آن رفقای عصبانیتان توضیح بدهید که مقصودتان از مخالفت با جنگ یک توفیرات اساسی با  نظر آنها دارد! چون بنده های خدا خیال میکنند در جهانبینی شما «جنگ در هر‌ صورت و حتی در صورت مفید بودن» کاری اشتباه است. البته من به آنها حق میدهم چون شما سعی نمیکنید این موضوع را شفاف کنید بلکه دوستتر دارید همینطور داخل یک بسته که رویش نوشته شده جهانبینی باقی بماند و هر از گاهی به تناسب شرایط یک باوری از آن بیرون بیاید. در ایران خیلی رویه نا آشنایی نیست.

من همینقدر که الان از نوشته شما فهمیدم شما برای دفاع ایران در برابر تجاوز عراق مشروعیت قایل هستید و اینکه شما با «جنگ خوب» یا «جنگ ضروری» یا هرچه که اسمش را میگذاری قبول دارید برایم کافیست تا از تاریکی در بیایم.

البته به اینی که شما هستی ضد امپریالیسم بهتر میشود گفت تا ضد جنگ. ضد جنگ آن دختر آمریکایی است که برای جلوگیری از تخریب خانه فلسطینی ها جلوی بلدوزر می ایستد وتا پای جان پا پس نمیکشد. نه کسی که برای پایین کشیدن امپراطور جنگ را تجویز هم میکند. 

نیت خوب یا پاک ما باعث به ثمر رسیدن هیچ چیزی نخواهد شد اگر با واقعیت های تلخ و وحشتناک روبرو نشویم.

موضوع بحث هم خوبی یا بدی جنگ نبود که حالا بدلیل لطف شما منحرف به آن شدیم. موضوع این بود که برای اثبات این خوبی یا بدی آمار بگیریم؟ پای صحبت سربازان آمریکایی بنشینیم؟ قربانیان بمباران هیروشیما را بشماریم؟… یا اینکه میشود جای همه اینها جهانبینی شما را بگذاریم روی چشم و سوال هم نکنیم.

من باز هم از شما برای وقتی که گذاشتید تشکر میکنم و باز هم نیت خوبتان را تحسین میکنم. علاوه بر آن استعداد شما در عوض کردن کسی که سوال میکند با موضوع سوال هم قابل تحسین است. از شما راجع به بمباران اتمی سوال میکنند بلافاصه اعلام میکنید که «کسانی که حمله‌ی اتمی آمریکا به ژاپن را اقدامی انسانی و در راستای خیر مردم ژاپن و بشریت می‌دانند.» را یافتید! اینها این آقا بود سوال کرد!(-:

 

بالاترین

بالاترین

 بامدادی عزیز مطلبی نوشت در نفی جنگ و حمله احتمالی آمریکا به ایران، و تلاش کرد تا به وجهی ملموس به کسانی که به آن امید رهایی بسته اند، نشان بدهد که امیدشان بیهوده است و چنین رهایی رخ نخواهد داد یا اینکه بهایی سنگین دارد.

من هم مانند بامدادی با جنگ و هر نوع حمله ای به سرزمین مادریم مخالفم ولی بامدادی در بیان این هشدار برای مخالفت سه کار کرد که با آنها هم مخالفم.

نخست اینکه به پرسش گرفتن این مخالفت را نفی کرد و در اینراه نوشته کمانگیر را مثال آورد. دو اینکه دستورالعملی ۵ بندی برای درک مخاطرات جنگ نوشت که خود نقض غرض است و آخر اینکه در پاسخ به تقاضای کمانگیر برای محکم کردن نظرش به مستندات قابل اندازه گیری، پا در راهی گذاشت که ته ندارد و موضوع جهانبینی را به میان کشید و آنرا مقدم بر اندازه گیری دانست. 

من دلایل مخالفت خودم را با هر نوع حمله به ایران در نوشته دیگری شرح میدهم و پیشاپیش از هر خواننده علاقمندی که حوصله نوشتن دارد دعوت میکنم تا نظرش را با من شریک بشود. اما در اینجا سعی بر این دارم تا این سه موضوع را برای خودم و خواننده ام باز کنم.

اول، به پرسش گرفتن مخالفت با حمله آمریکا معنایش این نیست که موافق حمله باشیم. برای من خیلی ساده معنیش این است که «چرا؟» و اگر جواب قانع کننده ای داشته باشیم این «چرا؟» خیلی راحت تبدیل خواهد شد به «آها!» و اگر نشده یا ایراد از جواب ماست یا اینکه سوال بجاست.

دوم، من کاملا درک میکنم که بامدادی عزیز در ناراحتی از امید واهی عده ای به حمله آمریکا برای رهایی از شرایط جاری ، خواسته یک فرمول ساده پنج قسمتی برای درک عوارض جنگ احتمالی بنویسد تا به خواننده هشدار بدهد و تلنگری بزند. ولی دوست بامدادی من بدبختی اینجاست که اگر این پنج بند را دست بگیری و دور ایران بگردی همان میشود که دراینجا گفتم. در واقع اگر مردم ایران را بر اساس همان پنج بند اندازه بگیری نقشه مناطق محرومی بدست خواهد آمد که چیزی برای از دست دادن ندارند. نمیگویم که سراسر ایران اینطور است ولی اگر بناست بر مبنای این پنج عذابی که شمردی با حمله آمریکا موافق یا مخالف باشیم آیا قابل قبول است که آن مردم محروم آرزوی حمله داشته باشند؟ بنظر میرسد اگر مبنای مخالفت این محرومیتهایی که گفتی باشد میتوانیم نقشه مناطقی که مستحق حمله آمریکا هستند را تهیه کنیم. حتی میشود این نقشه را به تمام دنیا هم تعمیم داد و اسمش را گذاشت نقشه مناطق شایسته برای حمله آمریکا.

سوم، جهانبینی یعنی چه؟ آیا استفاده کردن از مفهومی به این گستردگی و به این بی معنایی (بی معنا نه برای آنکه معنا نمیشود یا معنا ندارد، بلکه تنوع معنا به تعداد آدمها دارد، که هر کسی یک طور آنرا معنا میکند) راه به جایی خواهد برد؟ به عقیده من مطلبی که بامدادی در این خصوص نوشته کاملا پشت و روست و جای عدد و اندازه گیری در آن با جهانبینی عوض شده است. یعنی وقتی بامدادی میگوید «با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟» ماجرا کاملا برعکس است و آنها که باور راسخ به جهانبینی دارند که میگوید زمین مرکز عالم است با هیچ عدد و اندازه گیری باورشان را زمین نخواهند گذاشت.

یک جهان و این همه جهانبینی

(عکس از اینجاست)

اینجا نوشتم که آزمایشی بزرگ که میتواند تعریف و تلقی انسان از جهان هستی را عوض کند در شرف انجام است. آیا حاصل این آزمایش چیزی جز اندازه گیری و توده ای از اعداد است؟ و آیا این برای چندمین بار در یک صد سال گذشته نیست که بواسطه همین اعداد بقول بامدادی انتزاعی، تلقی انسان از جهان تغییر میکند؟ اگر بنا باشد این کوه اعداد را در چهارچوب همان تلقی که از جهان دارند تفسیر کنند چطور قدمی به پیش خواهند گذاشت؟ یا اینکه من اشتباه میکنم و جهانبینی اصلا ارتباطی به این چیزها ندارد که در آنصورت پس اصلا جهانبینی چی هست؟ و وقتی به این سادگی در معنایش اختلاف میافتد آیا معادل همان بی معنا بودن نیست؟

در همین باره آزاده میگوید، «مشکل اینجاست که نمیشه همیشه از چند عامل مشخص برای مدل کردن مساله های مختلف استفاده کرد و لازمه انتخاب بهینه این عوامل (یا جهان بینی) داشتن یک شناخت نسبی از مساله است. وگرنه ممکنه به این نتیجه برسیم که اضافه وزن عامل همه بیماریها از دیابت تا خروپفه. به همین علت بسته به اینکه به دنیا در قالب چه جهان بینی نگاه کنیم از قبل تا حدودی تصمیم گرفته ایم که چه میخواهیم ببینیم. به عبارتی نقطه کارمون مشخص شده و حول و حوش اون تغییر خواهیم کرد.»

ولی درواقع این جملات تایید ارزش همان اندازه گیری و اعداد است و نه اولویت جهانبینی که بعنوان آخرین چاره بر نادانیمان بکار بردیم (جز این است؟). بفرض که کسی با نداشتن جهانبینی به این غلط بیافتد که عامل همه بیماریها چاقی است. آیا جز این است که با لاغر کردن یک دو تا بیمار و اندازه گرفتن وزنشان و مقایسه شدت خروپفشان به اشتباه خود پی میبرد؟ آیا به همین شیوه نبوده که جهانبینی ها بارها و بارها تغییر کرده اند؟ تنها تغییری که نکرده اند همین ادعای بی غلط بودنشان است.

من را یاد یک قصه ای انداخت. میگویند در یونان باستان فیلسوفان جواب هر سوالی را با فکر کردن و از استدلال مبنی بر جهانبینیشان در میاوردند. همین بود که تا هزار سال همه فکر میکردند جسم سنگینتر سریعتر به زمین سقوط میکند (قصه گالیله و برج پیزا را که شنیدید!)

وقتی کمانگیر میگوید «بامداد عزیزم، جهان را ببینیم، جهان بینی طلبمان!» برای من معنیش همین است که این جهانبینی را موجودی ثابت و بدون تغییر فرض نکنیم، بلکه فرضیات خودمان را محک بزنیم و با عدد و رقم و اندازه گیری بسنجیم تا به اشتباه در جا نزنیم. بپرسیم، جواب بدهیم، جوابمان را در دنیای واقعی اندازه بگیریم و اصلاحش کنیم و دوباره بپرسیم…

بعنوان نمونه آیا در همین ماجرای احتمال حمله به ایران، این جهانبینی آمریکاست که تغییر کرده و مانع  از تعجیلش شده است یا نتایج حاصل از حمله به عراق و افغانستان باعث شده تا کار کسانی که طبل جنگ میزنند سخت تر بشود هم در داخل هم در خارج از آمریکا؟

بامدادی مینویسد، «برای بعضی پدیده‌ها به آمار استناد نمی‌کنم که به بیراهه رفتن است.» و بعد دوست داشتن را مثال می آورد. دوست من، بیراهه رفتن این اعتماد بدون پشتوانه به تعاریف پا در هواست. و الا همان دوست داشتن و بیشتر و کمترش را در دنیای واقعی باید با عدد و رقم نشان بدهی. شما که مفهومی انتزاعی مثل دوست داشتن را با «بهتر یا بدتر شدن زندگی مردم عراق» در یک سبد میگذاری تا به این نتیجه برسی که آمار نمیخواهد و «مثل خورشید وسط آسمان» است فکر نمیکنی کیفیت زندگی از هر لحاظ معیارهای قابل سنجش و تعریف شده دارد و مثل همان خورشید وسط آسمان حتی اگر به چشم دیده نشود قابل سنجش است؟

وقتی مینویسی، «راستی کمانگیر عزیز، با کدام آمار و ارقام باید به شما نشان دهم که میان «کشته شدن در اثر بیماری یا سانحه‌ی رانندگی» و «کشته شدن توسط بمب خوشه‌ای» فرق هست؟» برای من سوال میشود که آیا اگر در عراق بجای بمب خوشه ای از بمب میکروبی استفاده میکردند بهتر بود؟! نه دوست عزیزم هیچ فرقی بین اینها که گفتی نیست مگر نیت پلیدی که در پشت دومی است. و اگر در دنیای واقعی اثرات هرکدام را با آمار و ارقام نشود نشان داد (که میشود) پس به هیچ کاری نمی آیند.

آخر اینکه بفرض قبول اولویت جهانبینی بر همه چیز دیگر، کدام جهانبینی؟ جهانبینی کی؟ من ، شما، … یا آمریکای جنایتکار؟ آن سوالی که باید در چهارچوب جهانبینی مطرح بشود و آن جوابی که باید بر مبنای جهانبینی باشد، قرار است از کدام جهانبینی تبعیت کند تا بشود در موردش قضاوت کرد که کاراست یا نه؟ که راه است یا بیراه؟

 همانطور که خطاب به کمانگیر مینویسی «اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.»،  اگر قرار شد جهانبینی را انتخاب کنیم وبطور اساسی ساختار فکریمان را عوض کنیم، چطور باید اینکار را بکنیم؟ چگونه تشخیص بدهیم که داریم به جهانبینی شما نزدیک میشویم یا دور؟ 

به عقیده من با همان اندازه گیری و عدد و رقم اگر دور دنیا بگردیم و در مورد جهانبینی ها قضاوت کنیم میبینیم که جهانبینی ایرانی (هرچی که هست) ما را بجایی نرسانده که از آن مفتخر باشیم. 

برای نیت شما ارزش بسیار قایلم و تحسینتان میکنم و با شناختی که از جامعه ایرانی دارم (و هیچ فکر نمیکنم که حتما درست باشد) تصور میکنم اکثریت حرف شما را بیشتر میپسندند که خوش آواتر است، ولی بین جهانبینی ها ترجیح میدهم آنی را انتخاب کنم که قابل اندازه گیری و انعطاف پذیر است، میشود سنجید و اصلاحش کرد و باعث میشود پیروانش کمتر دچار آن پنج عذابی که شمردی بشوند.

حداقل اینطور با یک عدد و آماری میشود نشان داد که اشتباه است یا نه، آن یکی ها را که فقط باید به مدعیانش اعتماد کرد. این راه را قبلا بارها رفتیم، به بیراهه میرود. جز این است؟

بالاترین

بالاترین

 

شرح عکس: تصویری از یک تکه دوزی بنام نمای جهان کار خانم ، Ann Harwell.

خوراک کهن دیارا