You are currently browsing the tag archive for the ‘جنگ’ tag.

در گردهمایی ملی حزب جمهوریخواه نماینده کلورادو درمورد دیدگاهش از تغییری که سناتور جان مک کین وعده انجامش را در صورت پیروزی در انتخابات میدهد تا کاخ سفید را متحول کند، صحبت میکند. ببینید:

(لینک مستقیملینک به ویدیوی اصلی)

نمیخواهم بگویم همه طرفداران حزب جمهوریخواه اینطور فکر میکنند (یا درواقع میخواهم امیدوار باشم که اینطور نیست!) ولی در یک استدلال سردستی، این آدم معرف گروهی است که از جنگ حمایت میکند. حالا تصورش را بکنید که امیدتان به اصلاح، آزادی، … یا هر چیزی که اسمش را میگذارید به امثال این آدم ببندید. یک دزد سرگردنه که میخواهد پرچم آمریکا را در ایران بکوبد و نفت و پول را بردارد! بخیال خودش خیلی ساده است! 

دیدت در مورد تغییری که مک کین میگه چیه؟ «جنگ بیشتر، مالیات کمتر»

خوب با کجا بجنگیم؟ «آیران (تاکید بر نحوه تلفظ ایران از من) نازنین»

چرا؟ «چون به اسراییل حمله میکنه»

چطور جنگی میشه؟ «بشدت بمبارانشون میکنیم، بدون سرباز»

پولشو از کجا میاریم؟ «میریم پرچم رو میکوبیم و نفت و پول رو برمیداریم، پولمون رو باید بدن»

فکر کن فرمانده هستی چکار میکنی؟ «سایتهای هسته ای رو بمباران استراتژیک میکنیم، خیلی ساده است!»

چرا ایران تهدیدی برای اسراییله؟ «چون سلاح هسته ای تولید میکنه، دنیا رو تهدید میکنه»

ولی اسراییل سلاح هسته ای داره «اسراییل دنیا رو تهدید نمیکنه»

اگه احمدی نژاد اینجا بود بهش چی میگفتی؟ «سلاحهای هسته ای تو نابود کن»

بنظرت آمریکا باید با سلاح هسته ای به ایران حمله کنه؟ «هه هه! ما با تیرکمونم میتونیم داغونشون کنیم، مطمینم»

به مردمی که اون بیرون دارن اعتراض میکنن چی میگی؟ «برید کار پیدا کنین، اعتراض کنید ولی دستگیر نشین»

مک کین میگه لازم باشه صد سال توی عراق میمونه، نظرت چیه؟ «ما هنوز توی ژاپن و آلمان هستیم، بیشتر از ۶۰ ساله که هستیم»

 

وقتی بدانید که یک خانمی هم به حرف این آقای زرنگ (که در تمام طول مصاحبه لبخندهای عاقل اندر سفیه میزند) گوش کرده و همان شب پرچم را کوبیده و آقا را اندازه یکصد هزار دلار لخت کرده ماجرا بیشتر خنده دار میشود!

بالاترین

بالاترین

Advertisements

وقت ترجمه متن را فراموش نکنیم
وقت ترجمه متن را فراموش نکنیم

یک نفر که از این آب و خاک است، که دلش برای این سرزمین میزند و از بام تا شام دغدغه اش را دارد و از شب تا صبح هم بعید نمیدانم که خوابش را ببیند. کسی که همیشه خواسته برای اصلاح تلاش کند آنقدر که گرایش تحصیلش را هم عوض کرده تا این کشور و مردمش را بهتر بشناسد. دانش پژوه ترقیخواهی که از قضا مسلمان خوبی هم هست و چند سالی است از همین جایی مینویسد که سرزمین ماست، یعنی که آشناست با اشک من و خون دل شما. این آدم برایش سوال میشود که مگر نه آنکه جنگ وحشت است و نابودی و خانمانسوزی؟ پس چرا نیاییم و بجای جشن آغازش، بزرگداشت پایانش را برگزار کنیم و از قهرمانانش برای جانفشانی که کردند و صلحی که به ارمغان آوردند تقدیر کنیم؟

این پرسش را که خواندیم از دریچه چشممان تصویر میشود، شبکیه مان تبدیلش میکند به سیگنالهای عصبی، جریان سیگنالها میرود به مغز. حالا بناست که این مغز همه آنچه را که یادگرفته در کار بگیرد تا من با بهترین ترجمه معنی را درک کنم. پس اول همه آنچه که از این وبلاگ نویس با سابقه خواندم و میدانم از گوش چپم بیرون میریزم، بعد از گوش راست صدای طبل و رژه و فریاد مبارز طلبی را وارد میکنم. دست آخر  ازطریق رگ کلفت غیرت در گردنم کله ام را تا آن بالاها از خون بجوش آمده پر میکنم و به این ترتیب مغز نازنینم آماده میشود برای یک ترجمه پر و پیمان از جمله «شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟» و نتیجه خواهد بود:

بیایید همگی با هم آلزایمر بگیریم و دفاع از سرزمینمان و هر کسی که در این دفاع شرکت داشته را فراموش کنیم و روز جهانی آلزایمر را جشن بگیریم!

 دست مریزاد به این مغر نازنینم و ترجمه فرد اعلایی که از یک پرسش ساده (یا پیچیده؟) بدستم داد. حالا باید منهم شروع کنم به فریاد زدن بر سر آدمی که این ترجمه که مال خودم است را او گفته. راه دور رفتن که خسته ام میکند پس از همین وبلاگی که موقع خواندنش این ترجمه به من الهام شده شروع میکنم! …

 

مرتبط:

چگونه گفتگو را از ریشه می زنند – برای سالگرد جنگ ، نوشته ای از کمانگیر که خودش هم یک در میان قربانی همین دست ترجمه است!

گرامی‌داشت آسیب‌دیدگان با جشن جنگ فرق می‌کند ، نوشته ای از بامدادی که بخوبی متن سوال را برای آنها که کلمات را یکی در میان خوانده اند (چون تصور نمیکنم طور دیگری بشود از آن سوال به آن ترجمه رسید!) تشریح کرده است.

بالاترین

بالاترین

 

با واقعیت از سراب پرهیز کنیم

با واقعیت از سراب پرهیز کنیم

پویا شوقی مطلبی نوشت و از من هم دعوت کرد برای خواندنش. کامنتی که پای مطلبش نوشتم بنظرم بقدر یک پست وبلاگی طولانی شد. این است که با مقداری حذف و اضافه تبدیل شد به یک نوشته از این وبلاگ تازه کار.

زمانی که این یادداشت را پای نوشته پویا میگذاشتم هنوز نوشته قبلیش را نخوانده بودم، این است که اینجا به آن هم اشاره دارم. پویا بعد از مقدمه اش و اشاره به مشی منتقد نوام چامسکی (Noam Chomsky) و تحسین او مینویسد:

وجود «آرمانگرایان» در هر جامعه‌ای لازم و ضروری است. برچسب واقع‌گرا نبودن بر آنها زدن نیز بی‌اساس است. بسیاری از آنها آخرین اخبار و تحلیل‌های روز را می‌خوانند و درباره‌‌اش می‌نویسیند. همین نشان می‌دهد که در عین  آرمان‌گرا بودن و به مشروعیت نشناختن روابط سرمایه‌دارانه حاکم بر دنیا، در عالمی از «رویا» زندگی نمی‌کنند و شاید بیش‌تر از اتهام‌زنان می‌فهمند در دنیای سرشار از «واقعیت» چه خبر است. با این حال دوست ندارند رویایشان را فدای محتومیت حقایق تلخ جاری در عالم کنند.

 

آرمانگرایی تا جایی که من میفهمم در درون تک تک ما هست ولی در جهات مختلف. بقول پویا شاید یکی آرمانش اسلامی تر بودن است، یکی دیگر رسیدن به سود بیشتر. ولی این فقط ساده کردن پیچیدگی مفهوم آرمانگرایی در یک عبارت است. تصور نمیکنم کسی باشد که نپذیرد عبارت «وضعیت جامعه آمریکا را نگاه کنید! این آخر و عاقبت جامعه‌ای است که در آن «سود بیشتر» آرمان جامعه است.» معرف دقیق جامعه آمریکا یا آرمانهای آن جامعه نیست.

 به عقیده من آرمانها همیشه هستند و در میان خیل عظیم آدمهای کوچک با آرمانهای کوچک همیشه آدمهایی بزرگ با آرمانهای بزرگ خواهند آمد. فکر میکنم لازم نیست از کمبود یا نبود آرمان بترسیم که به تعداد آدمها آرمان هم خواهد بود. برای من ترس آنجاست که یکی از راه میرسد و میگوید آرمان من از مال بقیه شما بزرگتر و قشنگتر و روبراه تر است و بعد جوابی به شما نمیدهد که چرا؟ و چطور؟ و کو نتایجش؟ چکار کردی با این آرمان؟ یا چکار میخواهی که بکنی؟ 

موضوع تعریف همین خوب و بد است و همین بزرگ و کوچکی. من حق دارم فکر کنم که آرمان من خوب است و قشنگ است، دیگری هم همینطور و دیگری و دیگری… ولی وقتی این بزرگی و قشنگی را برای شما بیان میکنم آیا از من بدون دلیل میپذیرید؟ گیریم شما قبول کردید، دیگران چطور؟ من باور دارم هر نوای خوش آهنگی که با آرمان کوچکم سازگار است هم باید منطبق بر واقعیتی باشد که در آن زندگی میکنم. پس نمیپذیرم کسی به صرف اینکه خودش را آرمانگرا میداند جوابی به سوالات واقعی برای مسایل واقعی زندگی ندهد. دوست داشتید برگردید تاریخ را نگاه کنید که چندبار در همین کشور خودمان این نوع نگاه را تجربه کردیم. 

 بطور مشخص در مورد موضوع جنگ، این کلماتی که ما برای رساندن مقصودمان استفاده مکینیم معرف مجموعه هایی هستند دارای عضو. وقتی من و شما میگوییم جنگ بلافاصله یک کیسه را پر کردیم از همه جنگها. بعد میگویم بد است، یعنی گذاشتیمش داخل کیسه بدیها. حالا اگر کسی قبول میکند من از داخل این کیسه چند تایی جنگ را بردارم بگذارم داخل کیسه خوبیها؟ آرمان همین سوا کردن کیسه های خوب و بد است. بعد میتوانیم همه را هم بکنیم داخل یک کیسه اندازه دنیا رویش بنویسیم جهانبینی. از اینها شما هم داری، من هم دارم، ولی در واقعیت اینها همه به هم در به است! و به این سادگی که یک خط صاف و دقیق میکشید برای تفکیکشان نیست.

کسی که میخواهد واقعگرا باشد به عقیده من اول باید این سوال را جواب بدهد که در این کره خاکی آیا نقطه ای هست که از بقیه بیشتر شبیه و همرنگ کیسه پر از آرمانش باشد؟ قرار نیست جزء به جزء همان باشد (که قبول دارم پیدا شدنی نیست) ولی اگر چیزی امکان وجود داشته باشد آیا جایی در این زمین خدا هست که بتواند بگوید به آرمانم نزدیکتر است؟ هر جا که هست آیا نباید ببینیم آنها که آن نقطه زمین را ساختند چه میکنند و ما چه میکنیم که نتیجه اش اینستکه ما دوریم و آنها نزدیکتر؟ اگر نمیتواند اسم یک نقطه از دنیا را ببرد که به آنچه از آرمانش میخواهد نزدیک است (گرچه که دقیقا همان نیست) پس از واقعیت بدور است.

کسی که خودش را ضد جنگ میخواند بعد یک چندتایی جنگ را سوا میکند و برایشان شرف قایل میشود ضد جنگ نیست. ضد جنگ کسی است که همه جنگها را نفی میکند نه اینکه در طیفی بین مبارز آزادی تا ضد امپریالیست ضد آمریکایی حرکت کند. 

نوام چامسکی هم زنده است! جای اینکه صبر کنید تا بمیرد بعد تفسیر به رایش بکنید از او بپرسید که کجای این دنیا با همه عیب و ایرادش برایش نزدیکتر به آرمانش است. فکر میکنید اگر از او بپرسید چرا با حمله آمریکا به ایران مخالف است (که هست) آیا پاسخ میدهد «چون جهانبینی من این است و تو باید ساختار فکریت را عوض کنی تا بلکه بفهمی» یا نه برایتان استدلال میکند. پویا در نوشته قبلیش مینویسد که چامسکی در پاسخ به سوالی در باره موفقیت اقتصادی آمریکا چطور جوابی داده. پس درست فهمیدم که سوال و جوابی بوده؟ که سوال و جوابی هست؟ یا اینکه چامسکی فقط با کسانی حرف میزند که اول میروند ساختار فکریشان را عوض میکنند؟

از او بپرسید، مخالفت قطعی با جنگ و بعد انتخاب چندتا جنگ خوب و شریف شامل تعریفش از ریا میشود یا پذیرفتن اینکه جنگ ناگزیر بخشی از رفتار بشر خواهد بود و انتخاب بهترین شیوه بر اساس نتایج دنیای واقعی برای برخورد با آن.

آخر اینکه داشتن رویا یا آرمان چطور اتهام یا برچسبی هست راستش من نمیفهمم. فکر میکردم هر آدم زنده ای هم رویا دارد هم آرمان. همه قرار نیست تمام آرمانشان بشود نابودی امپریالیسم و سرمایه داری به هر قیمتی. کسی که بقول شما واقعیتهای دنیا را خوب میفهمد بهترین کاری که بکند اینستکه دیگران را در دریافتش شریک کند بدون اینکه «ناآگاه»، «طرفدار جنگ»،»ریاکار» یا هر چیز دیگری بخواندشان یا توقع داشته باشد بدون ارایه یک عدد ساختارهای فکریشان عوض بشود، صرف اینکه با او نیستند. بعلاوه من فکر نمیکنم اینکه آخرین اخبار و تحلیلهای روز دنیا را در محدوده توان خودم میخوانم و دنبال میکنم پس نشانه‌ای است بر اینکه تمام واقعیتهای دنیا را بهتر میشناسم . شما ولی آزادید که اینطور فکر کنید. حتی در آنصورت هم فکر میکنم نمود واقعیتها در مباحثه پسندیده تر است تا گریز زدن به شعار. 

اینبار وقتی کسی برای شما از آرمانهایش و سر منزل خوشبختی که بواسطه آن برای بشریت حاصل میشود حرف زد، از جهانبینی گفت که راه حل صلح آمیز همه اختلافات را در خود دارد، از برابری و برادری و همه چیز برای همه حرف زد، برای اینکه ببینید قصه شاه پریان است یا واقعیتی رسیدنی از او بپرسید کجای کره خاکی کمی (نه خیلی!) شبیه چیزی هست که برایمان میخواهد. اگر جوابی نداشت خیالتان راحت باشد که خودش هم نمیداند جای آن ساختار بدی که میخواهد پایین بریزد چی را قرار است بالا بکشد.

پینوشت: کامنت بامدادی پای نوشته پویا شرقی هم خواندنی است

 

بالاترین

بالاترین

بامدادی داستان «مزرعه حیوانات» (Animal Farm) جورج اورول (George Orwell) را دستمایه کرده برای سرودن شعری که یقین دارم خیلی مورد علاقه کسانی که جهانبینی عمیقی دارند قرار خواهد گرفت. کسانی که خودشان را در یکی از آن حیوانات مهربان و قربانی خواهند یافت و دیگران را در یکی از خوکها.

از آنجایی که بنظرم دوباره از یک نوشته (در اینجا کتاب مزرعه حیوانات) برای رسیدن به نتیجه ای کاملا خلاف نظر خالقش استفاده میشود بد ندیدم دو نکته را با خواننده در میان بگذارم.

اول اینکه جورج اورول کتاب مزرعه حیوانات را بطور مستقیم برای تصویر کردن زشتی یک تفکر تمامیت خواه که در زمان خودش میشد کمونیسم در شوروی نوشت تا آن را رد کند و بگوید که منع سوال کردن و این توجیه که همین و فقط همین چون من میگویم، به کجا خواهد رسید. داستان خوکهایی که برای رسیدن به برابری حیوانات علیه صاحبشان قیام کردند و بعد بجایی رسیدند که خودشان از صاحب قبلی هم بدتر شدند و شعار «همه حیوانات برابرند» تبدیل شد به «همه حیوانات برابرند، ولی بعضیشان برابرترند!» شما را یاد چی میاندازد؟ آنجایی که در انبار مزرعه سگهای تربیت شده به اشاره خوک حاکم، بینوایی را که سوال کرده پاره میکنند چطور؟

دوم اینکه جورج اورول در فراز و نشیب عمر کوتاهش بارها دیدگاهش را عوض کرد و از یک آنارشیست آرمانگرا به مرور وارد دنیای واقعیت شد. بیماری سل اجازه نداد خوانندگانش ببینند آیا باز هم تغییر میکند یا اینکه در ۴۶ سالگی دیگر فهمیده که چه میخواهد؟ به هرحال هرچه که بود به آنجا رسیده بود که از جنگ علیه نازیها حمایت کند و آخر سر هم بطور داوطلبانه برای سازمان جاسوسی انگلیس کار کند و نویسندگان و روشنفکرانی را که «فکر میکرد» عقاید کمونیستی دارند برایشان فهرست کند. جورج بینوا فکرش را نمیکرد که یک روزی داستانش پشت و رو بشود. (بیچاره چه گوارا هم فکر نمیکرد که یک روزی بشود اسباب فروش برای همان غول های سرمایه داری که علیه شان مبارزه میکرد).

دنیای واقعی معطل من و شما نیست تا قصه جهانبینی را ببافیم بعد حرکت کند، جریان واقعیت (به زعم من و شما درست یا غلط) گوسفند و الاغ و کبوتر و خوک و خروس غر غرو… همه را با خود میبرد اگر نخواهند آنرا ببینند.

حوصله کردید کتاب ۱۹۸۴ را از همین نویسنده بخوانید بعد باز نگاه کنید ببینید در دنیای امروز شما را یاد کی و کجا میاندازد. 

راستی یادمان نرود که در آن داستان خوک خوب هم هست!

بالاترین

بالاترین

بامدادی عزیز مطلبی نوشته خطاب به کسانی که با جنگ مشکلی ندارند، که بمباران اتمی ژاپن را اقدامی بشر دوستانه میدانند و نقل قولی هم کرده از نوام چامسکی (Noam Chomsky) در تعریف ریاکار و اینکه ریاکار کیست.

««ریاکار» کسی است که از اعمال کردن استانداردی که درباره‌ی دیگران اعمال می‌کند درباره‌ی خودش امتناع می‌ورزد. من فکر می‌کنم ما نباید «ریاکار» باشیم چرا که معتقدم برای گفتگو کردن، باید تلاش کنیم خودمان را به درجه‌ی حداقلی از صیانت اخلاقی برسانیم. اگر توانستیم خودمان را به این سطح حداقل برسانیم می‌توانیم درباره‌ی مسائل به صورت جدی گفتگو کنیم. اگر نتوانستیم به این سطح حداقل برسیم، مکالمه‌ بی‌فایده است.»

بعد از عبارت «کدام آمار و ارقام می‌تواند کسی را که نمی‌خواهد چیزی را بپذیرد متقاعد کند؟ با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟» که کاملا واقعیت را پشت رو بیان کرد این نمونه تازه تری از تغییر معنای یک عبارت بسادگی یک نقل قول بود. درست مثل اینکه در حال بحث با یک خورشید پرست ناگهان برایتان از فلان عالم شیعه نقل قولی در تایید خورشید پرستی بیاورد.

بهتر است بپرسیم آیا میشود کسی با جهانبینی آن حد مخالف جنگ که حتی پرسش در اینباره را محکوم میکند و برایش محلی قایل نیست، یک چندتا جنگ خوب این وسط جدا کند و بالای دست بگیرد برای پرت کردن حواس بیننده هایی که اصلا متوجه نیستند تا یک دقیقه پیش نمایش دیگری بود، موضوع چیز دیگری بود.

آیا اگر کسی خودش را اینطور معرفی کند

مخالفت من با جنگ در سطح زیربنایی یا اخلاقی است (نه لزوما در سطح علمی یا آماری). همچنین من حتی مخالف داشتن تردید درباره‌ی خوبی‌های احتمالی جنگ برای مردم ایران هستم و اصلا علت شروع بحث هم از این‌جا بود. چرا که به اعتقاد من مخالفت با جنگ این‌قدر زیربنایی است که نیازی به آمار و ارقام ندارد

ولی بعدتر از «دفاع مردم سرزمین ایران در برابر حمله‌ی متجاوزانه‌ی صدام» صحبت کند، آیا شامل آن تعریف میشود یا نه؟

با مزه تر نقل قولهایی از سربازان آمریکایی است که جنایتهای ارتش آمریکا در عراق را بر ملا میکنند. چرا که این نوع استدلال (یعنی استناد به واقعیتهای تلخ جنگ) مال همان کسانی است که جهانبینی را بالاتر از واقعیت و دنیای قابل اندازه گیری نمیدانند. این کاریست که آدمهایی میکنند که جهانبینی بی در و پیکر را سپر نمیکنند بلکه گردهمایی میگذارند، مردم و مطبوعات را میشکند وسط و برایشان از آمار و اعداد و واقعیتهای جنگ میگویند. فیلم و تصویر پخش میکنند و نشانشان میدهند که وقتی رییس جمهورشان مثل پهلوانها برای تروریستها رجز میخواند در واقع دارد چکار میکند. 

به عقیده من پیچیدن باورهایمان در شعار طوری که مخاطب مقصود اصلی ما را گم کند کار پسندیده ای نیست. که البته میپذیرم در میان مردم کشورم هواخواه کم ندارد. 

ماجرا این است که حتی در همان بندهای پنجگانه فرمول ساده شما میتوانم مخالفتم با جنگ را نشان بدهم ولی کسی که تکلیفش با دنیای واقعی روشن نیست ناچار میشود از شمردن همان ها هم فرار کند. صحبت از جهانبینی و اخلاق بکند و بعد اینها را هم ببندد به خودش چون تعریف مشخصی ندارد.

نه عزیز دل، آنهایی که در این چند نوشته صحبت از بمباران اتمی و رزم نیزه و شمشیر کردند و از تو درباره دفاع ایران در برابر حمله عراق سوال کردند شامل تعریف ریاکاری که چامسکی ارایه کرده نمیشوند. حتی آنهایی که عاشق جنگ هستند و برای آن لحظه شماری میکنند هم شامل آن تعریف نمیشوند چرا که با یک استاندارد کار میکنند گرچه که استاندارد خوبی نیست.

کسانی شاملش میشوند که با جنگ به شدت و بصورت زیربنایی و با ایمان کامل مخالفند ولی در عین حال یک چند تا جنگ خوب هم دم دست دارند که برای تحریک احساسات بوقتش سر چوب بزنند.

یک جمله از این ور یک جمله از آن طرف برداشتن و بعد هر کسی را که نمیخواهد بدون دلیل زیر بار جهانبینی که دانشش فقط در اختیار خودمان است برود با استفاده از سخن یک آدمی مثل چامسکی که خودش هم در دنیای واقعی نقد میکند و با دلیل از نظرش دفاع میکند خیلی کار جالبی نیست. و البته این عقیده من است. 

از چامسکی اگر بپرسند به چه دلایل و آمار مستندی با جنگ مخالفی آیا کسی از شما یا خوانندگان انتظار دارد جواب بشنود، «اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.» 

من با جنگ مخالفم و همین صدای کم ارزش را زنده نگهمیدارم. بنظرم جنگ آخرین راه حل برای عدم صلاحیت است. و اینرا برای خودم با دلیل و مستند دارم. از تاریخ، از شهادت قربانیانش از نتایجش از جانهایی که از دست رفته و از سرزمینهای سوخته و از آرامش آزادی که نیاورده…

اما! جنگ یک واقعیت است و جهانبینی که طاقت دیدن این واقعیت را ندارد نمیتواند کاری هم برای حذفش بکند. برعکس کسانی مانعش میشوند که جهانبینیشان را نه از لای نازبالش رویا که از دنیای واقعی در آورده اند. این طرز فکر را شامل عبارت چامسکی نمیبینیم.

اگر دوست داشتی برای آن رفقای عصبانیتان توضیح بدهید که مقصودتان از مخالفت با جنگ یک توفیرات اساسی با  نظر آنها دارد! چون بنده های خدا خیال میکنند در جهانبینی شما «جنگ در هر‌ صورت و حتی در صورت مفید بودن» کاری اشتباه است. البته من به آنها حق میدهم چون شما سعی نمیکنید این موضوع را شفاف کنید بلکه دوستتر دارید همینطور داخل یک بسته که رویش نوشته شده جهانبینی باقی بماند و هر از گاهی به تناسب شرایط یک باوری از آن بیرون بیاید. در ایران خیلی رویه نا آشنایی نیست.

من همینقدر که الان از نوشته شما فهمیدم شما برای دفاع ایران در برابر تجاوز عراق مشروعیت قایل هستید و اینکه شما با «جنگ خوب» یا «جنگ ضروری» یا هرچه که اسمش را میگذاری قبول دارید برایم کافیست تا از تاریکی در بیایم.

البته به اینی که شما هستی ضد امپریالیسم بهتر میشود گفت تا ضد جنگ. ضد جنگ آن دختر آمریکایی است که برای جلوگیری از تخریب خانه فلسطینی ها جلوی بلدوزر می ایستد وتا پای جان پا پس نمیکشد. نه کسی که برای پایین کشیدن امپراطور جنگ را تجویز هم میکند. 

نیت خوب یا پاک ما باعث به ثمر رسیدن هیچ چیزی نخواهد شد اگر با واقعیت های تلخ و وحشتناک روبرو نشویم.

موضوع بحث هم خوبی یا بدی جنگ نبود که حالا بدلیل لطف شما منحرف به آن شدیم. موضوع این بود که برای اثبات این خوبی یا بدی آمار بگیریم؟ پای صحبت سربازان آمریکایی بنشینیم؟ قربانیان بمباران هیروشیما را بشماریم؟… یا اینکه میشود جای همه اینها جهانبینی شما را بگذاریم روی چشم و سوال هم نکنیم.

من باز هم از شما برای وقتی که گذاشتید تشکر میکنم و باز هم نیت خوبتان را تحسین میکنم. علاوه بر آن استعداد شما در عوض کردن کسی که سوال میکند با موضوع سوال هم قابل تحسین است. از شما راجع به بمباران اتمی سوال میکنند بلافاصه اعلام میکنید که «کسانی که حمله‌ی اتمی آمریکا به ژاپن را اقدامی انسانی و در راستای خیر مردم ژاپن و بشریت می‌دانند.» را یافتید! اینها این آقا بود سوال کرد!(-:

 

بالاترین

بالاترین

جهانی که ساده میخواهمش و نیست

 (عکس از اینجاست)

میخواستم این نوشته را برای بیان چرایی مخالفتم با حمله به ایران بنویسم ولی چون بامدادی عزیز زحمت نوشتن پاسخی به مطلب قبلی را کشید، بهتر دیدم ابتدا آن موضوع را دنبال کنم. بامدادی عزیز قبلا هم عرض کردم این راهی که شما میروید ته ندارد. کما اینکه حالا رسیدید به اخلاق بعد که بپرسیم اخلاق یعنی چه یک مفهوم مورد مناقشه دیگر را وارد میکنید. آنرا به پرسش بگیریم یکی دیگر و دیگر و همینطور تا ابد و آخرش هم اینستکه چون شما گفتید.

دوست عزیز بامدادی شما از یک فرمول ساده پنج قلمی (که میشد اندازه هم گرفت) شروع کردی  بعد رفتی سراغ جهانبینی حالا بقول خودت یک زیر سطحی هم اضافه کردی و رسیدیم به اخلاق.

اول اینکه چه کسی گفت که اینها نیست یا ملاک نیست یا اینکه «علم برای علم» است؟ بحث از آنجا شروع شده که شما فرض میکنی جهانبینی مقدم است بر علم و عدد. و بقول خودت «حتی مخالف داشتن تردید درباره‌ی خوبی‌های احتمالی جنگ برای مردم ایران» هستی.

من هم مخالف جنگ احتمالی و محاسن نداشته اش برای ایران و مردمش هستم و برایش هم دلایل خودم را دارم که خوشبختانه بدلیل ضعف مفرط در جهانبینی که خدا کند بعد از این بحثها کمی رشد کند بناچار برایش دلایل قابل سنجش دارم. گرچه که این مخالفت با جنگ باعث نشده که مورد لطف شما و دوستان قرار نگیرم!

در این مورد حرفی بیشتر از چیزی که نوشتم لازم نمیبینیم چرا که هیچ کدام از مشکلاتی که جهانبینی شما در دنیای واقعی با آن روبروست روشن نشد و فقط این یاد داشت را نوشتم که چند نکته کوچک را با خودم و شما و خواننده مطرح کنم و نظرتان را بدانم.

اول، کجای اشاره من به برخورد کلیسا با دانشمندان پیشرو مغلطه است؟ جز اینست که یک گروه با جهانبینی الهی و عزم راسخ و ایمان محکم، هر کسی را خارج از باورشان عدد و مشاهدات تجربی در میاورده قربانی میکردند؟ جز اینستکه بنا بوده چون پاپ با جهانبینی به نتیجه رسیده دیگر سوالی نشود؟ فرق زیادی بین این رفتار و اینکه پرسش کنندگان را در زمره نادان و بی خردان قرار بدهیم نمیبینم. سهل است اگر شما یا دوست خوبمان هزاران نقطه  کلید دار شهر باشید به ما اجازه ورود ندهید که جهانبینی خوبی نداریم.

بعد، این من نبودم و نیستم که فرض کردم جهانبینی شما یک مفهوم ثابت و بدون تغییر است (که در چیزی که نوشتم به خیلی روشن نظر خودم را در باره تعامل بین دو مفهوم علم و جهانبینی بیان کردم) بلکه این خود شما هستید که هر بار با صدای بلندتر اینرا میگویید. وقتی شما میفرمایید که حتی پرسش از جنگ محل ندارد معنیش جز این است؟ اگر قابل تغییر است که یعنی یک روزی میشود جنگ خوبی هم داشت.

مغلطه جای دیگری است دوست عزیز. جایی که این «دیدی من گفتم» مهمتر و ارزشمندتر از پیدا کردن جواب بهتر (نه جواب ایده آل که وجود خارجی ندارد) میشود. به همین دلیل بقیه مطالبی که گفتید باشد برای بعد .

آخر هم  اگر اینرا برای من روشن کنید سپاسگزار میشوم. درست فهمیدم شما مخالف محکم و استوار جنگ هستید؟ خیلی زیربنایی و ریشه ای. یعنی بنظر شما جنگ خوب که نداریم؟ یا اینکه داریم و آنرا هم باید با جهانبینی خوب درک کنیم؟

حال آیا امکان دارد بجای رفتن تا دادگاه آیشمن و بعد هم شاید جنگ جهانی دوم و این همه راه دور، همین دفاع مقدس خودمان را در چهارچوب جهانبینی اخلاقی ضد جنگ یک نگاهی بکنید؟ این سوال که شر نازیها و آیشمن و این دار و دسته را چه کسی و با چه جهانبینی و با چطور نگاهی به علم از سر دنیا کوتاه کرد تا شر خودش را پهن کند میگذاریم برای بعد. این سوال که چه کسی نازیها را دادگاهی کرد و آیا در دادگاه جهانبینی بود که حرف میزد یا آمار آدمهایی که کشته شدند و چه کسی و چطور قایله جنگ را با بمب اتم ختم کرد و چه دانشمندانی با چه جهانبینی در تیم سازنده بمب اتم بودند و اینکه همین کامپیوتر نازنین را یک عده برای بهتر کشتن ساختند، میگذاریم کنار خیلی سوالهای دیگر که جهانبینی شما البته دوست ندارد جوابی بدهد.

نکته اینجاست که بعضی خوانندگان تصور میکنند موضوع بحث مخالفت با جنگ است و بعد فرض میکنند شما مخالف حمله آمریکا هستید و من موافق! این وسط شما بنظرم بد نیست یک توضیحی بدهید که بطور کلی مخالف هر نوع جنگی از جمله جنگ ایران و عراق هم هستید. که مخالف بمبهای ایرانی که خلبانهای ایرانی استفاده کردند هم هستید. یا شاید بمب خوب و بد هم داریم؟

خلاصه که دوست عزیزم اینکه شما با بدیها مخالف هستی و برای خوبی ها ارزش قایلی مورد تحسین من است، ولی از بد روزگار دنیای واقعی اینطور کار نمیکند. جنگ کلید خاموش و روشن ندارد که اگر داشت هم معلوم نبود زیر دست یک نفر با جهانبینی خوب باشد. بلکه برای ردش باید دلیل آورد و مستندش کرد و محکم تا از آن جلوگیری کرد. کاری که در همین فاصله که شما رویاهای آرمانی در سر میگردانی ولی با پول مالیاتت اسلحه میخرند برای کشتن مردم افغانستان، دارد اتفاق میافتد. (بعد دیدم که بهتر است این قسمت را توضیح بدهم که شبه ای پیش نیاید، مقصودم این است که ما نمیتوانیم با انکار ساختارهای دنیای واقعی فقط در ذهنمان دنبال ارزشهای مورد پسندمان باشیم. ناخواسته هم که شده درگیر هستیم)

چون دسترسی به پاستور ندارم، اینستکه از شما میپرسم کدام جهانبینی.

بالاترین

بالاترین

 

پینوشت: در همین رابطه کمانگیر هم مطلبی نوشته است.

 بامدادی عزیز مطلبی نوشت در نفی جنگ و حمله احتمالی آمریکا به ایران، و تلاش کرد تا به وجهی ملموس به کسانی که به آن امید رهایی بسته اند، نشان بدهد که امیدشان بیهوده است و چنین رهایی رخ نخواهد داد یا اینکه بهایی سنگین دارد.

من هم مانند بامدادی با جنگ و هر نوع حمله ای به سرزمین مادریم مخالفم ولی بامدادی در بیان این هشدار برای مخالفت سه کار کرد که با آنها هم مخالفم.

نخست اینکه به پرسش گرفتن این مخالفت را نفی کرد و در اینراه نوشته کمانگیر را مثال آورد. دو اینکه دستورالعملی ۵ بندی برای درک مخاطرات جنگ نوشت که خود نقض غرض است و آخر اینکه در پاسخ به تقاضای کمانگیر برای محکم کردن نظرش به مستندات قابل اندازه گیری، پا در راهی گذاشت که ته ندارد و موضوع جهانبینی را به میان کشید و آنرا مقدم بر اندازه گیری دانست. 

من دلایل مخالفت خودم را با هر نوع حمله به ایران در نوشته دیگری شرح میدهم و پیشاپیش از هر خواننده علاقمندی که حوصله نوشتن دارد دعوت میکنم تا نظرش را با من شریک بشود. اما در اینجا سعی بر این دارم تا این سه موضوع را برای خودم و خواننده ام باز کنم.

اول، به پرسش گرفتن مخالفت با حمله آمریکا معنایش این نیست که موافق حمله باشیم. برای من خیلی ساده معنیش این است که «چرا؟» و اگر جواب قانع کننده ای داشته باشیم این «چرا؟» خیلی راحت تبدیل خواهد شد به «آها!» و اگر نشده یا ایراد از جواب ماست یا اینکه سوال بجاست.

دوم، من کاملا درک میکنم که بامدادی عزیز در ناراحتی از امید واهی عده ای به حمله آمریکا برای رهایی از شرایط جاری ، خواسته یک فرمول ساده پنج قسمتی برای درک عوارض جنگ احتمالی بنویسد تا به خواننده هشدار بدهد و تلنگری بزند. ولی دوست بامدادی من بدبختی اینجاست که اگر این پنج بند را دست بگیری و دور ایران بگردی همان میشود که دراینجا گفتم. در واقع اگر مردم ایران را بر اساس همان پنج بند اندازه بگیری نقشه مناطق محرومی بدست خواهد آمد که چیزی برای از دست دادن ندارند. نمیگویم که سراسر ایران اینطور است ولی اگر بناست بر مبنای این پنج عذابی که شمردی با حمله آمریکا موافق یا مخالف باشیم آیا قابل قبول است که آن مردم محروم آرزوی حمله داشته باشند؟ بنظر میرسد اگر مبنای مخالفت این محرومیتهایی که گفتی باشد میتوانیم نقشه مناطقی که مستحق حمله آمریکا هستند را تهیه کنیم. حتی میشود این نقشه را به تمام دنیا هم تعمیم داد و اسمش را گذاشت نقشه مناطق شایسته برای حمله آمریکا.

سوم، جهانبینی یعنی چه؟ آیا استفاده کردن از مفهومی به این گستردگی و به این بی معنایی (بی معنا نه برای آنکه معنا نمیشود یا معنا ندارد، بلکه تنوع معنا به تعداد آدمها دارد، که هر کسی یک طور آنرا معنا میکند) راه به جایی خواهد برد؟ به عقیده من مطلبی که بامدادی در این خصوص نوشته کاملا پشت و روست و جای عدد و اندازه گیری در آن با جهانبینی عوض شده است. یعنی وقتی بامدادی میگوید «با کدام آمار و ارقام می‌توان به کسی که خورشید را انکار می‌کند ثابت کرد روز است؟» ماجرا کاملا برعکس است و آنها که باور راسخ به جهانبینی دارند که میگوید زمین مرکز عالم است با هیچ عدد و اندازه گیری باورشان را زمین نخواهند گذاشت.

یک جهان و این همه جهانبینی

(عکس از اینجاست)

اینجا نوشتم که آزمایشی بزرگ که میتواند تعریف و تلقی انسان از جهان هستی را عوض کند در شرف انجام است. آیا حاصل این آزمایش چیزی جز اندازه گیری و توده ای از اعداد است؟ و آیا این برای چندمین بار در یک صد سال گذشته نیست که بواسطه همین اعداد بقول بامدادی انتزاعی، تلقی انسان از جهان تغییر میکند؟ اگر بنا باشد این کوه اعداد را در چهارچوب همان تلقی که از جهان دارند تفسیر کنند چطور قدمی به پیش خواهند گذاشت؟ یا اینکه من اشتباه میکنم و جهانبینی اصلا ارتباطی به این چیزها ندارد که در آنصورت پس اصلا جهانبینی چی هست؟ و وقتی به این سادگی در معنایش اختلاف میافتد آیا معادل همان بی معنا بودن نیست؟

در همین باره آزاده میگوید، «مشکل اینجاست که نمیشه همیشه از چند عامل مشخص برای مدل کردن مساله های مختلف استفاده کرد و لازمه انتخاب بهینه این عوامل (یا جهان بینی) داشتن یک شناخت نسبی از مساله است. وگرنه ممکنه به این نتیجه برسیم که اضافه وزن عامل همه بیماریها از دیابت تا خروپفه. به همین علت بسته به اینکه به دنیا در قالب چه جهان بینی نگاه کنیم از قبل تا حدودی تصمیم گرفته ایم که چه میخواهیم ببینیم. به عبارتی نقطه کارمون مشخص شده و حول و حوش اون تغییر خواهیم کرد.»

ولی درواقع این جملات تایید ارزش همان اندازه گیری و اعداد است و نه اولویت جهانبینی که بعنوان آخرین چاره بر نادانیمان بکار بردیم (جز این است؟). بفرض که کسی با نداشتن جهانبینی به این غلط بیافتد که عامل همه بیماریها چاقی است. آیا جز این است که با لاغر کردن یک دو تا بیمار و اندازه گرفتن وزنشان و مقایسه شدت خروپفشان به اشتباه خود پی میبرد؟ آیا به همین شیوه نبوده که جهانبینی ها بارها و بارها تغییر کرده اند؟ تنها تغییری که نکرده اند همین ادعای بی غلط بودنشان است.

من را یاد یک قصه ای انداخت. میگویند در یونان باستان فیلسوفان جواب هر سوالی را با فکر کردن و از استدلال مبنی بر جهانبینیشان در میاوردند. همین بود که تا هزار سال همه فکر میکردند جسم سنگینتر سریعتر به زمین سقوط میکند (قصه گالیله و برج پیزا را که شنیدید!)

وقتی کمانگیر میگوید «بامداد عزیزم، جهان را ببینیم، جهان بینی طلبمان!» برای من معنیش همین است که این جهانبینی را موجودی ثابت و بدون تغییر فرض نکنیم، بلکه فرضیات خودمان را محک بزنیم و با عدد و رقم و اندازه گیری بسنجیم تا به اشتباه در جا نزنیم. بپرسیم، جواب بدهیم، جوابمان را در دنیای واقعی اندازه بگیریم و اصلاحش کنیم و دوباره بپرسیم…

بعنوان نمونه آیا در همین ماجرای احتمال حمله به ایران، این جهانبینی آمریکاست که تغییر کرده و مانع  از تعجیلش شده است یا نتایج حاصل از حمله به عراق و افغانستان باعث شده تا کار کسانی که طبل جنگ میزنند سخت تر بشود هم در داخل هم در خارج از آمریکا؟

بامدادی مینویسد، «برای بعضی پدیده‌ها به آمار استناد نمی‌کنم که به بیراهه رفتن است.» و بعد دوست داشتن را مثال می آورد. دوست من، بیراهه رفتن این اعتماد بدون پشتوانه به تعاریف پا در هواست. و الا همان دوست داشتن و بیشتر و کمترش را در دنیای واقعی باید با عدد و رقم نشان بدهی. شما که مفهومی انتزاعی مثل دوست داشتن را با «بهتر یا بدتر شدن زندگی مردم عراق» در یک سبد میگذاری تا به این نتیجه برسی که آمار نمیخواهد و «مثل خورشید وسط آسمان» است فکر نمیکنی کیفیت زندگی از هر لحاظ معیارهای قابل سنجش و تعریف شده دارد و مثل همان خورشید وسط آسمان حتی اگر به چشم دیده نشود قابل سنجش است؟

وقتی مینویسی، «راستی کمانگیر عزیز، با کدام آمار و ارقام باید به شما نشان دهم که میان «کشته شدن در اثر بیماری یا سانحه‌ی رانندگی» و «کشته شدن توسط بمب خوشه‌ای» فرق هست؟» برای من سوال میشود که آیا اگر در عراق بجای بمب خوشه ای از بمب میکروبی استفاده میکردند بهتر بود؟! نه دوست عزیزم هیچ فرقی بین اینها که گفتی نیست مگر نیت پلیدی که در پشت دومی است. و اگر در دنیای واقعی اثرات هرکدام را با آمار و ارقام نشود نشان داد (که میشود) پس به هیچ کاری نمی آیند.

آخر اینکه بفرض قبول اولویت جهانبینی بر همه چیز دیگر، کدام جهانبینی؟ جهانبینی کی؟ من ، شما، … یا آمریکای جنایتکار؟ آن سوالی که باید در چهارچوب جهانبینی مطرح بشود و آن جوابی که باید بر مبنای جهانبینی باشد، قرار است از کدام جهانبینی تبعیت کند تا بشود در موردش قضاوت کرد که کاراست یا نه؟ که راه است یا بیراه؟

 همانطور که خطاب به کمانگیر مینویسی «اگر خوشحالت می‌کند اعتراف می‌کنم که من دوست ندارم چنین آماری ارائه دهم. اگر هم ارائه دهم، احتمالا چیزی را در ذهنیت شما عوض نخواهد نکرد، مگر این‌که ساختار فکری‌ و دیدگاهت را نسبت به مفاهیمی مانند جنگ و ارزش زندگی آدم‌ها به صورت اساسی  عوض کنی.»،  اگر قرار شد جهانبینی را انتخاب کنیم وبطور اساسی ساختار فکریمان را عوض کنیم، چطور باید اینکار را بکنیم؟ چگونه تشخیص بدهیم که داریم به جهانبینی شما نزدیک میشویم یا دور؟ 

به عقیده من با همان اندازه گیری و عدد و رقم اگر دور دنیا بگردیم و در مورد جهانبینی ها قضاوت کنیم میبینیم که جهانبینی ایرانی (هرچی که هست) ما را بجایی نرسانده که از آن مفتخر باشیم. 

برای نیت شما ارزش بسیار قایلم و تحسینتان میکنم و با شناختی که از جامعه ایرانی دارم (و هیچ فکر نمیکنم که حتما درست باشد) تصور میکنم اکثریت حرف شما را بیشتر میپسندند که خوش آواتر است، ولی بین جهانبینی ها ترجیح میدهم آنی را انتخاب کنم که قابل اندازه گیری و انعطاف پذیر است، میشود سنجید و اصلاحش کرد و باعث میشود پیروانش کمتر دچار آن پنج عذابی که شمردی بشوند.

حداقل اینطور با یک عدد و آماری میشود نشان داد که اشتباه است یا نه، آن یکی ها را که فقط باید به مدعیانش اعتماد کرد. این راه را قبلا بارها رفتیم، به بیراهه میرود. جز این است؟

بالاترین

بالاترین

 

شرح عکس: تصویری از یک تکه دوزی بنام نمای جهان کار خانم ، Ann Harwell.

کمانگیر مطلبی مینویسد و سوال میکند،  

مگه جمهوری اسلامی چند نسل رو نابود نکرده؟

و اینکه،

 آیا حمله نظامی به ایران خیلی چیز بدیه؟

مدتها بعد بامدادی در جستجوی تصویری از ایرانیان هواخواه حمله آمریکا به این مطلب میرسد و «برای اولین بار «با چشمانی از حیرت گرد شده»» میخواندش ،

گرچه که کمانگیر گفته باشد،

مسلما در یک حمله آدمهای زیادی کشته می شن که ربطی به ماجرا ندارن. نسلی نابود می شه در اثر حمله.

و یا حتی،

آمریکا به ایران حمله نمی کنه برای اینکه دموکراسی به ایران صادر کنه. حمله می کنه برای نفت و کنترل خلیج فارس.

 مانع از آن نمیشود تا بامدادی، کمانگیر را از طرفداران حمله آمریکا به ایران نپندارد. به این دلیل ساده که این موضوعی نیست که بشود مورد سوال قرارش داد جز اینکه در «خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن» فرد «ناآگاهی» باشیم. پس بامدادی آستین بالا میزند و خودآموزی مینویسد(American War for Dummies!)برای غلبه بر این ناآگاهی ظرف یک هفته مشتمل بر ۵ دستور خیلی روشن،

برای درک عوارض واقعی جنگ برای مردم، پیشنهاد می‌کنم:

  1. به مدت یک هفته از سیستم آب لوله‌کشی شهری استفاده نکنند و آب جوب بنوشند.
  2. به مدت یک هفته حمام نروند یا در صورت تمایل در همان جوب‌ها استحمام کنند.
  3. به مدت یک هفته غذا نخورند، یا در صورت تمایل گوشت و غذای فاسد شده بخورند.
  4. به مدت یک هفته از هیچ وسیله‌ی برقی یا ارتباطی استفاده نکنند.
  5. به مدت یک هفته از هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای که احتیاج به سوخت داشته باشد استفاده نکنند.

 

جدای از اینکه آیا بواقع این تصویر درستی از اتفاقاتی است که در عراق افتاده و آیا این حمله ۴۰ روزه آمریکا به عراق بوده که اینطور کشور را فلج کرده یا دلایل متعدد و ریشه های دیگری دارد یا خیر، پرسشی که بعد از خواندن این ۵ دستورالعمل راهگشا به ذهن من میرسد اینستکه آیا اگر در ایران عزیز دور بگردیم و این لیست را به مردم نشان بدهیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ پس به شیوه بامدادی یک فهرست کوتاهی تهیه کردم که اگر حوصله داشتید شما هم روشنگری بفرمایید:

مردم به این آگاهی میرسند که حمله آمریکا فاجعه بد و وحشتناکی است.

مردم متوجه امکانات زیادی که دارند و قدرش را نمیدانند میشوند .

مردم متوجه امکانات زیادی که ندارند میشوند.

مردم به این نتیجه میرسند که در عراق زندگی میکنند! 

البته این مباحثه ادامه پیدا میکند با مطلب بعدی کمانگیر و پاسخ بعدی تر بامدادی و وارد شدن او به سطوح پیشرفته تر خودآموز و مباحث مربوط به جهانبینی و تقاضای فروتنانه کمانگیر از بامدادی به جهت پایین آمدن برای دیدن جهان پیش از رفتن به جهانبینی و بالاخره وارد شدن آزاده بانو و نوشتن مطلبی به اصرار کمانگیر. (که امید میداشت در میانه این مباحثه آزاده یک دفاع جانانه بکند و حسابش را نکرده بود که خیلی وقت است خانمها استقلال فکری پیدا کرده اند!)  که خود داستان دیگری است و بقول دوستی حرف میزنیم.

و البته که من با جنگ مخالفم.

آخر هم اینکه این ماجرای جهانبینی را بعدتر ربطش خواهم داد به این نوشته، باشد که مقبول طبع بیافتد!(-:

 

بالاترین

بالاترین

خوراک کهن دیارا