You are currently browsing the category archive for the ‘شخصی’ category.

وقت ترجمه متن را فراموش نکنیم
وقت ترجمه متن را فراموش نکنیم

یک نفر که از این آب و خاک است، که دلش برای این سرزمین میزند و از بام تا شام دغدغه اش را دارد و از شب تا صبح هم بعید نمیدانم که خوابش را ببیند. کسی که همیشه خواسته برای اصلاح تلاش کند آنقدر که گرایش تحصیلش را هم عوض کرده تا این کشور و مردمش را بهتر بشناسد. دانش پژوه ترقیخواهی که از قضا مسلمان خوبی هم هست و چند سالی است از همین جایی مینویسد که سرزمین ماست، یعنی که آشناست با اشک من و خون دل شما. این آدم برایش سوال میشود که مگر نه آنکه جنگ وحشت است و نابودی و خانمانسوزی؟ پس چرا نیاییم و بجای جشن آغازش، بزرگداشت پایانش را برگزار کنیم و از قهرمانانش برای جانفشانی که کردند و صلحی که به ارمغان آوردند تقدیر کنیم؟

این پرسش را که خواندیم از دریچه چشممان تصویر میشود، شبکیه مان تبدیلش میکند به سیگنالهای عصبی، جریان سیگنالها میرود به مغز. حالا بناست که این مغز همه آنچه را که یادگرفته در کار بگیرد تا من با بهترین ترجمه معنی را درک کنم. پس اول همه آنچه که از این وبلاگ نویس با سابقه خواندم و میدانم از گوش چپم بیرون میریزم، بعد از گوش راست صدای طبل و رژه و فریاد مبارز طلبی را وارد میکنم. دست آخر  ازطریق رگ کلفت غیرت در گردنم کله ام را تا آن بالاها از خون بجوش آمده پر میکنم و به این ترتیب مغز نازنینم آماده میشود برای یک ترجمه پر و پیمان از جمله «شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟» و نتیجه خواهد بود:

بیایید همگی با هم آلزایمر بگیریم و دفاع از سرزمینمان و هر کسی که در این دفاع شرکت داشته را فراموش کنیم و روز جهانی آلزایمر را جشن بگیریم!

 دست مریزاد به این مغر نازنینم و ترجمه فرد اعلایی که از یک پرسش ساده (یا پیچیده؟) بدستم داد. حالا باید منهم شروع کنم به فریاد زدن بر سر آدمی که این ترجمه که مال خودم است را او گفته. راه دور رفتن که خسته ام میکند پس از همین وبلاگی که موقع خواندنش این ترجمه به من الهام شده شروع میکنم! …

 

مرتبط:

چگونه گفتگو را از ریشه می زنند – برای سالگرد جنگ ، نوشته ای از کمانگیر که خودش هم یک در میان قربانی همین دست ترجمه است!

گرامی‌داشت آسیب‌دیدگان با جشن جنگ فرق می‌کند ، نوشته ای از بامدادی که بخوبی متن سوال را برای آنها که کلمات را یکی در میان خوانده اند (چون تصور نمیکنم طور دیگری بشود از آن سوال به آن ترجمه رسید!) تشریح کرده است.

بالاترین

بالاترین

من هر قدر جستجو کردم نه جایی برای قرار دادن آن چند خط کد بالاترین در وردپرس دات کام پیدا کردم و نه راه و روش دیگری برای نصب کلید بالاترین. تعجب نمیکنم که علتش نا آشنایی و نابلدی خودم باشد. به هر ترتیب با ذهن خلاق ایرانیم یک راه حل من درآوردی برایش درست کردم که البته هنوز نمیدانم اصلا کار میکند،؟ نمیکند؟ یا اصلا اینکه چی؟

القصه اگر گذر بالاترینی اینجا افتاد و نوشته ای را در خور کلیک کردن روی کلید بالاترین دید، خواهش میکنم که زحمتی بکشد و نتیجه شدن یا نشدنش را هم به من بگوید.

اگر هم که راهنمایی مبسوط بکند که دیگر نور در نور است. پیشاپیش ممنون لطف شما هستم.

فقط امیدوارم تنها نوشته بدرد بخور در این وبلاگ همین یکی که دارید میخوانید نباشد که آن وقت باید یک فکر اساسی بکنم!

داستان را اگر دنبال کرده باشید اینجا مطلبی درباره ذره کوب بزرگ نازنین نوشتم که بناست خیلی چیزها را به اهلش نشان بدهد، نکته اینجاست که با روشن شدن این ماشین زیبا قصه تمام نشده و گویا برخلاف چیزی که خیلی ها تصور میکنند آن ذرات نگون بخت هنوز پر و پیمان در هم کوبیده نشده اند.

ماجرا این است که این ذرات ۴۰ روزی یعنی تا اواخر ماه اکتبر یا مهر خودمان (دقیقترش ۲۱ اکتبر) همچنان باید منتظر باشند تا کوبیده شدن با بیشترین سطح انرژی را تجربه کنند و با این حساب داستان بچرخ تا بچرخیم همچنان ادامه دارد.

بموازات آن فعالیت مخالفان ذره کوبی هم همچنان ادامه دارد، چرا که میشود با بالا دادن همان کلیدی که پایین دادند و ماشین را روشن کردند، خاموشش کنند. گویا اینطور که پیداست وحشت ایشان به ایجاد یک سیاهچاله ریزه میزه هم ختم نمیشود و بلکه احتمالی هم هست برای بوجود آمدن ذرات عجیب (Strangelet) که میتواند در یک واکنش زنجیره ای همان بلای بلعیده شدن از درون را به سر زمین بیاورد.

خلاصه گفتم که گفته باشم! اگر به علم ایمان ندارید که راه صلاح میرود چاره ای نیست جز اینکه یک چند مدت دیگری هم دلشوره بزنید.

 

بالاترین

بالاترین

 

 

عبور از وال استریت

عبور از وال استریت در ۹/۱۱

بیستم شهریور سال هشتاد در یک روز گرم (یادم میاید گرمم بود و از این گرما کلافه) برای رفتن به خانه مطابق معمول کنار خیابان انتظار میکشیدم بلکه یک راننده عزیزی نیش ترمزی بزند و از حالم خبری بگیرد. یادم نیست چقدر طول کشید ولی اینقدر بود که ناراضی بشوم. بالاخره برادری رسید و مسیر را گفتم و مورد قبولش افتاد و نشستم به صندلی جلو.

 

 

یا نشستم عقب ؟ نه، نه! درست خاطرم هست که نشستم جلو.  صندلی عقب پر بود، یا شاید هم نبود و فقط دو نفر بودند. خوب وقتی دو نفر عقب نشسته باشند و صندلی جلو خالی باشد چکاریست که آدم برود عقب بنشیند! علاوه بر همه محاسنی که دارد یک خوبیش هم اینستکه بهتر باد میخوری و گرما کمتر آزارت میدهد. در همین احوال بودم و خسته بودم و گرمم بود که آقای راننده با خنده ای به پهنای صورتش خطاب به من گفت «آقا راسته که آمریکا رو داغون کردن؟» شاید هم داشت توی آینه عقب را نگاه میکرد و با من نبود، نمیدانم چون حواسم به روزنامه ای بود که داشتم پهن میکردم. 

با خودم فکر کردم که باز یک نفر از این سرداران اسلام میکروفون خالی پیدا کرده یک مشتی حواله دهان این بزرگ یاوه گوی تاریخ، همین آمریکای جهانخوار را عرض میکنم، کرده است. این بود که با یک بی اعتنایی همراه با تمسخری گفتم «والله چی بگم» یعنی که پدرجان راهت را برو از دنیا بی خبری! اما آقای راننده یک جور دیگری ترجمه کرد و نتیجه اش این شد که بگوید «آره میگن آمریکا رو منفجر کردن»!

«ای بابا تا مقصد باید جریان چطور ترکیدن شیطان بزرگ بدست سرداران انقلاب را گوش بدهم»، این فکری بود که از ذهنم میگذشت و اصلا برایم جذابیتی نداشت. سالها بود که روزی چندبار آمریکا را میترکاندیم، خیلی تکراری بود.

القصه رسیدم به خانه و در را که باز کردم کسی حتی سر بر نگرداند که جواب سلامم را بدهد. اهل خانه پای صدا و سیمای جمهوری عزیز اسلامی جمع بودند و همه با دهان باز. یکی ایستاده و یکی نشسته و یکی هم مداوم راه میرفت. نگاه کردم دیدم این برجهای تجارت جهانی یکی یکی پایین میریزد دلم ریخت و دهانم باز ماند. باور کردنی نبود، ریختن برجها هم تمام نمیشد، اینقدر تکرار شد و تکرار شد و باز هم شد که فکر میکنم تنها صحنه ای است که از گل خداد عزیزی به استرالیا بیشتر دیدمش!

مادرم گریه کرد، خیلی. مادرم حتی نمیدانست این برجها که میریزد چیست یا پنتاگون کجاست ولی خیلی ناراحت بود.

مادرم روز تولدش ۹/۱۱ است، دیگر هیچ وقت روز تولدش را فراموش نمیکنم.

عکس از اینجاست
بالاترین

بالاترین

 

 

 

مرتبط: کمانگیر عزیز مطابق معمول مورد لطفم قرار داده و ترجمه ای از این قصه را در وبلاگ انگلیسیش گذاشته.

اگر اهل گشت و گذار در وب باشید حتما با تصویر پسر جوانی (لینک ویدیو) که در زمینه زیبا و رنگارنگ نقاط مختلفی از جهان مشغول رقصی من درآوردی و شاد با آهنگی غریب است، آشنا هستید.

دو سال گذشته و ماتیو هاردینگ جوان (Matthew Harding) با ترکیبی تازه از ایده قشنگش برگشته است. البته مدتی هست که برگشته و در این مدت بیشتر از ده میلیون نفر این ویدیوی سحر انگیز را تماشا کرده اند.

شاید در اولین نگاه چیز خاصی بنظر نیاید ولی در ادامه این چهار دقیقه و بیست و نه ثانیه تبدیل میشود به یک تصویر فراموش نشدنی .

اگر خسته هستید یا افسرده یا بی حوصله این ویدیو را که تماشا کنید سر حال میایید. اگر هم که هیچکدام از اینها نیستید با دیدنش باز هم سرحال میاید! قول میدهم!(-:

(لینک مستقیم)

اگر به اینترنت سریع دسترسی دارید پیشنهاد میکنم نسخه با کیفیت تری از آنرا در اینجا ببینید، ارزشش را دارد.

 

بالاترین

بالاترین

گرچه عادت و لذت خواندن وبلاگستان را سالهاست که با خود دارم ولی تا همین اواخر یا راستش تا همین لحظه بجز حاشیه نویسی شراکتی در آن نداشتم که عمده دلیلش هم تنبلی خدادادی است (بنا نیست هرچه خوبی داریم فقط خدا داده باشد). با خواندن برخی به فکر رفتم، بعضی همدردیم را برانگیخت و گاهی دلم شاد شد و لبخندی رسید که در این اوضاع کم غنیمتی هم نیست.

در میانه این بالا و پایین رفتن در کوچه پس کوچه های وبلاگستان، از قضای روزگار رسیدم به خانه رفیق نادیده ای که از همان دم درش بوی تازگی میداد. اوایل سرزده میرفتم و میخواندم و کمی هم در و دیوار را سیاه میکردم و همین. کم کم دیگر میهمان نوازی میزبان و فراهم بودن همیشگی خوراکی تازه برای این کله فرسوده من، این خانه همیشه بدقت آب و جارو شده را کرد خوش نشین اوقات فراغتم.

کمی یا زیادی وقت داشته باشم آنقدر اتاق در این خانه هست برای خواندن و شنیدن و دیدن با چاشنی هم صحبتی میهمانان رنگارنگ و از هر دری سخنی که زمان زود میگذرد. فردایش اما باز میشود تجربه تازه ای را انتظار کشید. مینویسند و میخوانیم و مینویسیم و میخوانند و صمیمیتی و بحثی و جدلی و گذر لوطی و گاهی هم لاتی. نگاه که میکنم انگاری نه در وبلاگستان که انگار خیابان پهلوی را از راه آهن تا تجریش گز کرده ام.

صاحب این خانه یک کمان بدست ارش نامی است که تازگی به یک تیر هم مدرک دکتری فرد اعلایی شکار زده. نظم و ترتیبش که از دم در تا داخل تک تک اتاقها کشیده. صبر و حوصله اش هم که عین چاه ویل ته ندارد (اگر کسی دیده چه شکلی است به من هم بگوید، ته صبرش را میگویم نه چاه ویل را!) انگاری از خدا برای هر روز سه روز وعده گرفته، شش تا دست هم به ودیعه تا یک تنه به اندازه صدتای من طرح نو بیاندازد.

ندیدم جز صمیمیت و مهربانی در جواب بگوید گرچه که شاید بتندی پرخاشش کرده باشیم. آرام میگوید و آرام میگوید و باز هم میگوید و دلت بخواهد چند مرتبه دیگر هم تکرار میکند. برایت شرح میدهد مقصودش چیست، گاهی شاید توجیهکی هم دمبش میبندد ولی صادقانه. خواسته باشی کمکت میکند و از راهنمایی دریغ ندارد که هیچ برای آستین بالا زدن هم درنگ نمیکند. 

القصه این رفیق نازنین را من دوست میدارم. برای مروتش و بخاطر محبتش، صمیمیتش و تلاش و پیگیریش. دوستش دارم بخاطر نقاشیهای عجق وجقش! برای «چاکریم رفیقش» و از همه مهمتر برای «حرف میزنیم رفیق» که برای من یکی هرقدر تکرارش هم کم است.

حالا که آلونکی دست و پا کرده ام، دیدم دیگر وقتش است که مطلبی را که پیشتر گفته بودم بنویسم.

خلاصه که چاکریم رفیق

 

بالاترین

بالاترین

خوراک کهن دیارا