You are currently browsing the category archive for the ‘اجتماع’ category.

 

با واقعیت از سراب پرهیز کنیم

با واقعیت از سراب پرهیز کنیم

پویا شوقی مطلبی نوشت و از من هم دعوت کرد برای خواندنش. کامنتی که پای مطلبش نوشتم بنظرم بقدر یک پست وبلاگی طولانی شد. این است که با مقداری حذف و اضافه تبدیل شد به یک نوشته از این وبلاگ تازه کار.

زمانی که این یادداشت را پای نوشته پویا میگذاشتم هنوز نوشته قبلیش را نخوانده بودم، این است که اینجا به آن هم اشاره دارم. پویا بعد از مقدمه اش و اشاره به مشی منتقد نوام چامسکی (Noam Chomsky) و تحسین او مینویسد:

وجود «آرمانگرایان» در هر جامعه‌ای لازم و ضروری است. برچسب واقع‌گرا نبودن بر آنها زدن نیز بی‌اساس است. بسیاری از آنها آخرین اخبار و تحلیل‌های روز را می‌خوانند و درباره‌‌اش می‌نویسیند. همین نشان می‌دهد که در عین  آرمان‌گرا بودن و به مشروعیت نشناختن روابط سرمایه‌دارانه حاکم بر دنیا، در عالمی از «رویا» زندگی نمی‌کنند و شاید بیش‌تر از اتهام‌زنان می‌فهمند در دنیای سرشار از «واقعیت» چه خبر است. با این حال دوست ندارند رویایشان را فدای محتومیت حقایق تلخ جاری در عالم کنند.

 

آرمانگرایی تا جایی که من میفهمم در درون تک تک ما هست ولی در جهات مختلف. بقول پویا شاید یکی آرمانش اسلامی تر بودن است، یکی دیگر رسیدن به سود بیشتر. ولی این فقط ساده کردن پیچیدگی مفهوم آرمانگرایی در یک عبارت است. تصور نمیکنم کسی باشد که نپذیرد عبارت «وضعیت جامعه آمریکا را نگاه کنید! این آخر و عاقبت جامعه‌ای است که در آن «سود بیشتر» آرمان جامعه است.» معرف دقیق جامعه آمریکا یا آرمانهای آن جامعه نیست.

 به عقیده من آرمانها همیشه هستند و در میان خیل عظیم آدمهای کوچک با آرمانهای کوچک همیشه آدمهایی بزرگ با آرمانهای بزرگ خواهند آمد. فکر میکنم لازم نیست از کمبود یا نبود آرمان بترسیم که به تعداد آدمها آرمان هم خواهد بود. برای من ترس آنجاست که یکی از راه میرسد و میگوید آرمان من از مال بقیه شما بزرگتر و قشنگتر و روبراه تر است و بعد جوابی به شما نمیدهد که چرا؟ و چطور؟ و کو نتایجش؟ چکار کردی با این آرمان؟ یا چکار میخواهی که بکنی؟ 

موضوع تعریف همین خوب و بد است و همین بزرگ و کوچکی. من حق دارم فکر کنم که آرمان من خوب است و قشنگ است، دیگری هم همینطور و دیگری و دیگری… ولی وقتی این بزرگی و قشنگی را برای شما بیان میکنم آیا از من بدون دلیل میپذیرید؟ گیریم شما قبول کردید، دیگران چطور؟ من باور دارم هر نوای خوش آهنگی که با آرمان کوچکم سازگار است هم باید منطبق بر واقعیتی باشد که در آن زندگی میکنم. پس نمیپذیرم کسی به صرف اینکه خودش را آرمانگرا میداند جوابی به سوالات واقعی برای مسایل واقعی زندگی ندهد. دوست داشتید برگردید تاریخ را نگاه کنید که چندبار در همین کشور خودمان این نوع نگاه را تجربه کردیم. 

 بطور مشخص در مورد موضوع جنگ، این کلماتی که ما برای رساندن مقصودمان استفاده مکینیم معرف مجموعه هایی هستند دارای عضو. وقتی من و شما میگوییم جنگ بلافاصله یک کیسه را پر کردیم از همه جنگها. بعد میگویم بد است، یعنی گذاشتیمش داخل کیسه بدیها. حالا اگر کسی قبول میکند من از داخل این کیسه چند تایی جنگ را بردارم بگذارم داخل کیسه خوبیها؟ آرمان همین سوا کردن کیسه های خوب و بد است. بعد میتوانیم همه را هم بکنیم داخل یک کیسه اندازه دنیا رویش بنویسیم جهانبینی. از اینها شما هم داری، من هم دارم، ولی در واقعیت اینها همه به هم در به است! و به این سادگی که یک خط صاف و دقیق میکشید برای تفکیکشان نیست.

کسی که میخواهد واقعگرا باشد به عقیده من اول باید این سوال را جواب بدهد که در این کره خاکی آیا نقطه ای هست که از بقیه بیشتر شبیه و همرنگ کیسه پر از آرمانش باشد؟ قرار نیست جزء به جزء همان باشد (که قبول دارم پیدا شدنی نیست) ولی اگر چیزی امکان وجود داشته باشد آیا جایی در این زمین خدا هست که بتواند بگوید به آرمانم نزدیکتر است؟ هر جا که هست آیا نباید ببینیم آنها که آن نقطه زمین را ساختند چه میکنند و ما چه میکنیم که نتیجه اش اینستکه ما دوریم و آنها نزدیکتر؟ اگر نمیتواند اسم یک نقطه از دنیا را ببرد که به آنچه از آرمانش میخواهد نزدیک است (گرچه که دقیقا همان نیست) پس از واقعیت بدور است.

کسی که خودش را ضد جنگ میخواند بعد یک چندتایی جنگ را سوا میکند و برایشان شرف قایل میشود ضد جنگ نیست. ضد جنگ کسی است که همه جنگها را نفی میکند نه اینکه در طیفی بین مبارز آزادی تا ضد امپریالیست ضد آمریکایی حرکت کند. 

نوام چامسکی هم زنده است! جای اینکه صبر کنید تا بمیرد بعد تفسیر به رایش بکنید از او بپرسید که کجای این دنیا با همه عیب و ایرادش برایش نزدیکتر به آرمانش است. فکر میکنید اگر از او بپرسید چرا با حمله آمریکا به ایران مخالف است (که هست) آیا پاسخ میدهد «چون جهانبینی من این است و تو باید ساختار فکریت را عوض کنی تا بلکه بفهمی» یا نه برایتان استدلال میکند. پویا در نوشته قبلیش مینویسد که چامسکی در پاسخ به سوالی در باره موفقیت اقتصادی آمریکا چطور جوابی داده. پس درست فهمیدم که سوال و جوابی بوده؟ که سوال و جوابی هست؟ یا اینکه چامسکی فقط با کسانی حرف میزند که اول میروند ساختار فکریشان را عوض میکنند؟

از او بپرسید، مخالفت قطعی با جنگ و بعد انتخاب چندتا جنگ خوب و شریف شامل تعریفش از ریا میشود یا پذیرفتن اینکه جنگ ناگزیر بخشی از رفتار بشر خواهد بود و انتخاب بهترین شیوه بر اساس نتایج دنیای واقعی برای برخورد با آن.

آخر اینکه داشتن رویا یا آرمان چطور اتهام یا برچسبی هست راستش من نمیفهمم. فکر میکردم هر آدم زنده ای هم رویا دارد هم آرمان. همه قرار نیست تمام آرمانشان بشود نابودی امپریالیسم و سرمایه داری به هر قیمتی. کسی که بقول شما واقعیتهای دنیا را خوب میفهمد بهترین کاری که بکند اینستکه دیگران را در دریافتش شریک کند بدون اینکه «ناآگاه»، «طرفدار جنگ»،»ریاکار» یا هر چیز دیگری بخواندشان یا توقع داشته باشد بدون ارایه یک عدد ساختارهای فکریشان عوض بشود، صرف اینکه با او نیستند. بعلاوه من فکر نمیکنم اینکه آخرین اخبار و تحلیلهای روز دنیا را در محدوده توان خودم میخوانم و دنبال میکنم پس نشانه‌ای است بر اینکه تمام واقعیتهای دنیا را بهتر میشناسم . شما ولی آزادید که اینطور فکر کنید. حتی در آنصورت هم فکر میکنم نمود واقعیتها در مباحثه پسندیده تر است تا گریز زدن به شعار. 

اینبار وقتی کسی برای شما از آرمانهایش و سر منزل خوشبختی که بواسطه آن برای بشریت حاصل میشود حرف زد، از جهانبینی گفت که راه حل صلح آمیز همه اختلافات را در خود دارد، از برابری و برادری و همه چیز برای همه حرف زد، برای اینکه ببینید قصه شاه پریان است یا واقعیتی رسیدنی از او بپرسید کجای کره خاکی کمی (نه خیلی!) شبیه چیزی هست که برایمان میخواهد. اگر جوابی نداشت خیالتان راحت باشد که خودش هم نمیداند جای آن ساختار بدی که میخواهد پایین بریزد چی را قرار است بالا بکشد.

پینوشت: کامنت بامدادی پای نوشته پویا شرقی هم خواندنی است

 

بالاترین

بالاترین

Advertisements

در وب سایت مقال نوشته ای از اکبر گنجی دیدم با عنوان «گزاره های غلط و غیر عقلانی در اسلام» که گویا بناست نشان بدهد قرآن کلام خداست یا کلام پیامبر. نوشته اینطور شروع میشود،

 عموم دین‌داران برای اثبات گزاره‌ی «قرآن، کلام خدا است»، به صدق اخلاقی پیامبر استناد می‌کنند.
به تعبیر دیگر، می‌گویند پیامبر راستگو است،
پیامبر صادق گفته است که آیات قرآن کلام خدا است

خوب تا اینجا بنظر میرسد برای کسی که باور دینی دارد حرف قانع کننده ای باشد. انتظار ندارید که اگر کسی بنا باشد از خدا خبر بیاورد، همان خدای دانای توانایی که قادر است برای ابد پوست بکند و آتش بزند و سرب داغ و عقرب جرار و چه و چه برای مجازات دارد، بتواند یا اختیار داشته باشد که هرچه دل تنگش خواست بگوید.

اما داستان به این سادگی نیست. در ادامه معلوم میشود که این یک بحث خیلی پیچیده است به آن حد که تعداد کثیری عالم و دانشمند و فیلسوف در حال بررسی این مسایل خیلی پیچیده هستند و به این راحتی ها هم قرار نیست کسی به نتیجه برسد. و اصلا بحثی نیست که محل ورود هر آدم بی تجربه ای باشد. سالها درس و بحث و مطالعه میخواهد و خروارها کتاب باید بخوانید تا مغز کلام را درک کنید.

گنجی این سوال را مطرح میکند » آیا این شیوه ی استدلال موجه است؟»

و بعد از شرح مفصلی که  میدهد میخواهد دو نتیجه اساسی بگیرد،

از صدق اخلاقی پیامبر، نمی‌توان صدق این گزاره‌ها را استنتاج کرد

و اینکه،

کدام‌یک از این دو مدل رقیب (قرآن کلام خدا است، قرآن کلام پیامبر است) به نحو بهتری این داده‌ها را تبیین می‌کنند

و تا آنجا که من سر در آوردم باور ایشان گویا این است که قرآن کلام پیامبر است.

گرچه که حرف تازه ای نیست ولی حرف کمی هم نیست. اگر بشود ارتباط مستقیم خدا با قرآن را قطع کرد و آنرا تبدیل کرد به کلام پیامبر طبیعتا انتظار میرود خیلی چیزها در برداشت از قرآن عوض بشود.

 

سوره فصلت

سوره فصلت و تصریح قرآن بر شهادت پوست بدن در پیشگاه خدا

پس به خواندن نوشته ادامه میدهیم و میرسیم به اولین خط بحث ایشان یا بقول خودشان گزاره اول.

گزاره اول: پوست آلت تناسلی در آخرت علیه شخص، شهادت خواهد داد. پرسش: با چه دلیل یا دلایلی می‌توان اثبات یا تأیید کرد که در آخرت، پوست آلت تناسلی شخص علیه او شهادت خواهد داد؟
آیا تصاویری که قرآن درباره‌ی حیات پس از مرگ ارائه کرده است، اخبار صادق است؟ دلیل صدق این مدعیات چیست؟ شهادت پوست بدن، یکی از مصادیق تعارض دین با علم و فلسفه است.

آقای گنجی واقعا؟ یعنی راه رسیدن به اینکه قرآن کلام خداست یا پیامبر این است؟  راه دیگری به ذهن شما نرسید؟

حقیقتا این کله نازنین انسان داستانی دارد آن سرش ناپیدا. آقای برادر، آقای دوست، آقای مبارز راه حقیقت، آقای دانشمند و فیلسوف عزیز تا کی قرار است وسط این خرافات دست و پا بزنیم تا شما بزرگ بشوی؟ از بام تا شام ریسیدن و بافتن نمد اسلام هر بار به نقشی. حداقل اسم فلسفه روی این در و گوهر نگذارید. آخر کجای این دنیا سراغ دارید که در باب این مطالب ارزشمند از صبح تا شب داستان بسازند. این نوشیدنی تلخ و تاریخ گذشته را مرتب از این کاسه به آن کاسه میکنی که چه بشود؟ ظرفش عوض بشود خوش خوراک تر میشود؟

دو تا مدل فرض کردی بعد با پوست سنبل میخواهی مدل سنجی کنی؟ خودت خنده ات نمیگیرد از این چیزی که اسمش را علم میگذاری؟

اگر قرار بر این است که مدل سنجی کنی و ببینی کدام بهتر گزاره تبیین میکند یا نمیکند بیا ببین این مدل چه عالی گزاره هایت را تبیین میکند:

محمد یک مدعی پیامبری بود و رابطه ای با خدا نداشت.

تمام این کشتی بند همین معصومیت قدسی پیامبرش است بعد شما خیال کردی این را سوراخ بکنی مابقیش روی آب میماند و میشود اسلام رحمتی که دنبالش هستی. خدا خیرت بدهد عزیز فیلسوف. حضرت محمد هیچ کار دیگری در طول عمر شریفش انجام نداد که بتواند محک این مدلهای عمیق و فلسفی شما باشد مانده بود این یک حرف.

 

بالاترین

بالاترین

به فاصله یک روز از هم دو خبر دردناک درمورد مرگ همنوعانمان منتشر شده است. دو تصادف و تعدادی کشته و مجروح یکی در اتوبان کرج روی پل فردیس (در واقع زیر پل فردیس) و دیگری هزاران کیلومتر آن طرفتر در لوس آنجلس کالیفرنیا.

در ایران سقوط یک دستگاه اتوبوس از پل منجر به کشته و زخمی شدن تعدادی از همنوعانمان شده. و در لوس آنجلس کالیفرنیا یک قطار مسافربری با ۳۵۰ نفر مسافر  با یک قطار باری تصادف کرده است. تا اینجا دو داستان غم انگیز داریم و تاسف بسیار و همدردی با قربانیان. از اینجا به بعد ولی قصه خیلی متفاوت میشود.

 

سقوط اتوبوس مسافربری در مسیر کرج

سقوط اتوبوس مسافربری در مسیر کرج

(عکس از اینجاست)

 

در مورد سقوط اتوبوس از پل، بی بی سی میگوید، ۳۲ سرنشین ۱۵ کشته و حداقل ۷ زخمی. جام جم میگوید ۱۲ کشته ۱۵ زخمی و ۴ نفر قبل از حادثه در مسیر پیاده شده بودند. خبرگزاری کار ایران (ایلنا) و روزنامه ابتکار متفق القول هستند که ۳۵ سرنشین، ۱۶ کشته و ۱۵ زخمی. خبرگزاری جمهوری اسلامی تعداد کشته ها را ۱۲ نفر و مجروحان را ۷ نفر اعلام میکند. رادیو زمانه هم با انتشار عکسهای حادثه مینویسد ۱۳ کشته و ۱۲ مجروح. آنطرف دنیا ولی براساس آخرین گزارشها ۱۰ نفر کشته شده اند و ۵۰ نفر زخمی.

پس در ایران عزیزمان که بعد از کاهش خارق العاده تعداد سوانح جاده ای به لطف بالا بردن سطح آموزش و مدیریت مدیران موفق، از۳۲۰۰۰ نفر به ۲۶۰۰۰ نفر در سال همچنان با اختلافی غیر قابل جبران به سکوی اول جهان تکیه زده است، اتوبوس ها از پل سقوط میکنند که هیچ، ما هنوز از دانش فنی لازم برای شمردن تعداد سرنشینان، کشته ها و زخمی ها برخوردار نیستیم.

اما سوال اینجاست که چرا قطارهای آنها که بهم میخورند کشته شدن ۱۰ نفر از ۳۵۰ نفر سرنشین میشود حادثه مرگبار و «جدی ترین حادثه قطار در اینجا از دیرباز» ولی اینطرف میشود «ای بابا سه شنبه پیش هم اتوبوس سقوط کرد ۱۷ نفر مردن» و «دو ماه پیش هم یک اتوبوس چپ کرد ۲۵ نفر مردن» و…؟

چرا قطارهای آنها که بهم میخورند تلفات یک رقمی و دو رقمی است، قطارهای ما بهم نخورده! علاوه بر تمام سرنشینان هر دو قطار و خدمه ایستگاه، روستاهای اطراف هم از بین میروند؟

آیا جز این است که  ما ایرانیها با فرهنگ غنی و کوله باری از ادعای دانش، آنقدر مشغول جهانبینی الهی و اسلام و عرفان و مبارزه با امپریالیسم و کاپیتالیسم و ماتریالیسم و سکولاریسم و لیبرالیسم و … هزار و یک جور ایسم و ایراد گرفتن از همه دنیا هستیم که آدمهایی را که جلوی چشممان له میشوند اصلا نمی بینیم و جان انسانها در ایران آنقدر نمیارزد که در آن ایالات متحده آمریکای در سراشیب جهل و نابودی و هزار ایسم و ایراد دیگر که به سرتا پایش میبندیم، میارزد؟

 

بالاترین

بالاترین

«ترکهای جوان» (The Young Turks) نامی است که یک گروه جوان آمریکایی از تبار و نژادهای مختلف برای برنامه رادیویی که با گرایش لیبرال تهیه میکنند انتخاب کرده اند. عبارت ترکهای جوان در واقع آنطوری که نوشته میشود معنی نمیدهد و ترجمه اش باید کرد «حرکت جوانان ترقیخواه«. اگر برنامه ای را که پخش میکنند دنبال کنید خواهید دید که شباهت عجیبی هست بین آنها و جوانان ترقیخواه ایرانی و همینطور بین آنچه که به باد انتقاد میگیرندش و موضوعات مورد انتقاد مداوم جوانان ترقیخواه ایرانی.

حالا که قریب به دو ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده برنامه های این گروه متمرکز شده است بر این انتخابات و تلاش برای روشنگری درباره جمهوریخواهان و انتقاد از دمکراتها. در واقع گرچه که اینها خودشان سعی دارند مخاطبان را بسوی حزب دمکرات بکشند ولی این بیشتر بدلیل ترس از ادامه حضور جمهوریخواهان در کاخ سفید است.

حالا که آقای مک کین یک برگ برنده و پرسر و صدا رو کرده به نام خانم سارا پیلن (Sarah Palin) تا با جذابیتهای یک زن جسور تکانی به اردوگاه خود بدهد توجه همه معطوف به این است که چطور یک همچین شخصی خواهد توانست وظایف متنوع و سنگین مقام معاونت ریاست جمهوری را بر عهده بگیرد. خصوصا که حتی احتمال میرود با مرگ نابهنگام مک کین که حال و روز خوشی ندارد این خانم ناغافل بشود اولین پرزیدنت زن در تاریخ ایالات متحده. و طبیعی است که جوانان ترقیخواه یا همان ترکهای جوان که شرحشان رفت به دست و پا زدن بیافتند که ای مردم چه بی خبر نشستید که این خانم نه سوابق و تجربه لازم را دارد و نه حتی عقل درست و حسابی. 

حالا فکرش را بکنید که چطور میشود، فردی که دو سال است فرماندار آلاسکا هست و در زمینه تجارت و خانواده خودش هم موفق است و با زد و بندهای سیاسی هم آشنایی کامل دارد را متهم کرد به اینکه از لحاظ عقلی کفایت لازم را ندارد برای این پست و مقام.

خیلی ساده، خانم پیلن یک مومن معتقد، مخالف سرسخت سقط جنین و البته از پیروان راستین انجیل است. ایشان اعتقاد دارند که نظریه انتخاب طبیعی داروین (Evoloution) سراسر یاوه است و هرچه که انجیل در باب خلقت گفته درست است و بس . به این ترتیب ایشان باور راسخ دارند که بطور مثال دایناسورها نه میلیونها سال قبل بلکه چهار هزار سال پیش زندگی میردند. حتی گویا معتقدند  اینطور مطالب یاوه نباید به بچه ها تدریس بشود.

در ویدیوی زیر، جوانان ترک بخشی از مصاحبه هنرپیشه مشهور هالیوود مت دیمن (Matt Damon)را که از قضا طرفدار اوباما هم هست انتخاب کرده اند تا نشان بدهند چطور در سکوت رسانه ها باید برای روشنگری اقدام کرد.

این ویدیو را ببینید و به نکات زیر در وقت دیدنش فکر کنید،

این آقا دارد در باره معاون احتمالی رییس جمهور حرف میزند

احترام به عقاید دیگران را در صحبتش ببینید 

به کلماتی که در وصف معاون مک کین استفاده میکند توجه کنید

صحبتهای حاشیه ای برنامه سازان را بشنوید

آخر سر اگر حوصله داشتید نگاهی بکنید به نظرات دیگران در پای این ویدیو

(لینک مستقیم)

حالا مقایسه بفرمایید با وضعیت خودمان که اعتقاد به چیزی بدتر از قدمت چهارهزارساله دایناسورها نه تنها مضحک نیست بلکه از سوی مردم و حتی اکثریت تحصیلکرده هایمان بعنوان شرط اول ریاست از هر نوعش تلقی میشود. که هر نوع به پرسش گرفتنش مترادف است با بی احترامی به عقاید دیگران، توهین به مقدسات، بی حرمتی و…!

مقایسه بفرمایید بعد از خودتان بپرسید چرا اگر کسی بگوید دایناسورها چهار هزار سال قبل زندگی نمیکردند در ایران تبدیل میشود به بزغاله ای که ذبحش حلال است ولی در آمریکا میشود ناقص العقلی بی کفایت.

 

بالاترین

بالاترین

 

 

 

امسال کسانی که در آزمون سراسری شرکت کردند بواسطه مصوبات قانونی با طرح نویی سنجش و پذیرش شده اند که صدای خیلی ها را درآورده است. اعتراضات بالا گرفته و این وسط در یک اقدام انقلابی که یحتمل با تشویق کسانی که پشت سر هل میدادند صورت گرفته، شیشه در ساختمان سنجش اسلامی هم خرد شده.

حالا که خیلی ها از خیلی چیزها ناراضی هستند کار سختی نیست که طرف ناراضی بنشینیم و ما هم یک سنگی پرت کنیم. ولی آیا بهتر نیست مایی که وسط التهاب و هیجان آن کنکوری عصبانی نیستیم یک کمی آن طرف تر از ماجرا را هم ببینیم.

ماجرا برای من خیلی شبیه به طرح سهمیه بندی بنزین است. این سهمیه و سهمیه بندی را هرکسی حتی اگر به نیت خیر تخمش را کاشته تا حالا که اثر عکس داده است. این هم یکی دیگر از مواردی است که ایرانی راضی نمیشود به تجربه دنیا تکیه کند و مصر است راه خودش را برود و کاری هم به عدد و رقم و آمار نداشته باشد.

خلاصه اینکه بنا شده حداقل ۶۵٪ از پذیرفته شدگان دوره های روزانه هم منطقه با دانشگاه یا بومی باشند. خیلی ها معتقدند این ظلمی آشکار است در حق دانشجویان برجسته شهرستانی. بعنوان مثال رادیو خواندنی زمانه گفتگو کرده با شیرزاد عبداللهی کارشناس آموزشی در تهران و ایشان بصراحت این قانون و نحوه عمل را «آپارتاید علیه شهرستانی ها» خوانده. از این گذشته که این لفظ شهرستانی اینجا اصلا چه معنا میدهد، سوال من این است، واقعا؟

آیا شهرستانی ها از انواع دیگری از سهمیه از جمله مناطق و مناطق محروم برخوردار نیستند؟ گفتن اینکه «با رتبه ۷۹ قبول نشدم» از طرف یک داوطلب آیا مستندی بر وجود آپارتاید است؟ یعنی تعمدی هست که شهرستانی ها قبول نشوند؟ در کجا قبول نشوند؟ در یک شهرستان دیگر؟

آنطوری که من میفهمم،  ایده اصلی سهمیه بندی کنکور این است که به این طریق امکان حضور کسانی را که دسترسی مناسبی به امکانات آموزشی ندارند در دانشگاه فرهم کنند. به مرور بجای حذف تدریجی این سهمیه ها بواسطه توزیع مناسب امکانات، کیفیت آموزشی که افزایش پیدا نکرد هیچ، بلکه بجای آن انواع و اقسام دیگر سهمیه هم اضافه شد از خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران و مناطق محروم و نهضت سواد آموزی و … گرفته تا نمونه هایی که شاید کسی با آنها آشنا نباشد مانند سهمیه اعضای هیات علمی دانشگاهها!

یعنی سهمیه کنکور هم شد جایی برای امتیاز دادن به عده ای تا با ما باشند. آیا وقتی شما به فرد بیسوادتر امکان نشستن بجای فرد با سوادتر را میدهید معنیش جز این است؟

کار بجایی رسیده که دیگر همه این سهامی خاص را حق خود میدانند و پس گرفتنش شده کار حضرت فیل. اما اصل قضیه که آقای عبداللهی بیانش نکرده اینستکه که این سهمیه ۶۵٪ بومی در کنار سهمیه های دیگر است و در واقع این باسوادتر ها هستند که باید اعتراض کنند چرا ٪۳۵ ظرفیت دانشگاهها را با سهمیه از دست ما خارج میکنید. رتبه ۷۹ یا ۴۰۰ (که من عدد دیگری ندیدم هنوز) که این داوطلبان عزیز اعلام میکنند یا در گروه خودشان است یا اینکه استثناء هستند و قربانی همان سهمیه هایی که دارند برایش فریاد میکنند. اضافه کنید به این موضوع جمعیت همان جاههایی را که شهرستانی ها میخواهند بروند (من باز یادم افتاد بپرسم که این شهرستان یعنی چه؟!)

از این گذشته حالا بیایید فرض کنیم که از فردا همه سهمیه ها را حذف کردند و در یک رقابت سالم هر کسی نمره بالاتر آورد حق بیشتری در انتخاب داشته باشد یا مثل خیلی از کشورهای درست و حسابی ادامه تحصیل منوط به گزینش دانشگاه و نه رایگان که با پرداخت هزینه همراه باشد. همین سیستمی که همه جا جواب داده و البته که این بار عَلَمِ آپارتاید پولدارها یا یک جور دیگرش بلند میشود.

مشکل ولی در سهمیه و سهمیه بندی و چطور تقسیم کردن باقی مانده این شیرینی لذیذ نیست. مشکل در نگاه و درک سیاستگذارانی است که در پله نخست، هر تصمیمشان خود موجب ایجاد مشکلات متعدد است. سالهاست که کشورهای مترقی جهان بدنبال یک دست کردن کیفیت دانشگاهها هستند و نه داشتن یک یا چند دانشگاه برجسته و یک مشت دانشگاه بی خاصیت. امکانات وقتی در فلان شهر ما نیست چرا ۳۰ سال است که باز هم نیست؟ کی قرار است که باشد؟

نه عزیزان، تبعیضی که من اینجا میشناسم آپارتاید علیه باسوادتر هاست که اگر مصدر کارها بودند لازم نبود برای رفتن به دانشگاه تحصن و تظاهرات باشد و فریاد و اعتراض. البته خوب آنوقت یک مشکل اساسی تری هم بوجود میامد که کنار گذاشته شدن کسانی بود که برای باران آمدن دعا را ترجیح میدهند!

 

بالاترین

بالاترین

خوراک کهن دیارا